سام

روی شن های ساحل بود که اون از زنش خواستگاری کرد.

کنار دریا به عقد هم دَراومدن.

ماه عسل نُه روزه شون،
توی جزیره ای به اسم « کاپری» گذشت.

روزی که برای شام یه پرس غذای مخصوص- که
خوراک نیم پَزِ ماهی و حلزون های دریایی بود- سفارش داده بودن،
وقتی مَرده داشت سوپ صدف دریایی رو مزه مزه می کرد،
زنش توی دلش آرزویی کرد.
آرزوش به زودی برآورده شد-
اونها بچه دار شدند.
ولی نوزادشون زیاد هم بچّه ی آدم نبود.
خُب، شاید هم بود.

مثل هر آدم دیگه ای، ده تا انگشت دست
و ده تا هم انگشت روی پاهاش داشت.
می تونست ببینه،
بشنوه و احساس کنه.
ولی با همه ی اینها
نمی شه گفت که کاملاً طبیعی بود.
تولّد این بچه ی عجیب، این ننگ، این مصیبت،
شروع گرفتاری اونها شد.

زَنه با عصبانیت به دکتر گفت:
« ممکن نیست این بچّه ی من باشه.
ببینین، بوی اقیانوس و خزه ی دریایی و آب شور میده.»

دکتر جوابش داد:
« شما باید خودتون رو خوش شانس بدونین.
آخه نمی دونین که، هفته ی پیش مریضی داشتم
که یه دختری بود با سه تا گوش و یه منقار.
این که تقصیر من نیست که پسر شما نصفی ش گوشْْ ماهیه.
چرا یه خونه ی کوچیک کنار دریا واسه خودتون دست و پا نمی کنید؟»

از اونجایی که هیچ کس نمی دونست اسم بچه رو چی بذاره،
همه همین جوری اونو سام صدا می کردن.
و گاهی هم پشت سرش بهش می گفتن
« این چیزه که شبیه صدف می مونه»
همه منتظر بودن بالاخره پسرک
از لاک صدفی اش بیرون بیاد.
ولی این اتّفاق هیچ وقت نیفتاد.

بچه های چهارقلوی آقای تامسون،
که همیشه جاسوسی پسرک صدفی رو می کردن،
از دور داد می کشیدن: « هو... هو.. گوش ماهی رو باش»
و تندی دَر می رفتن.
در یک بعد از ظهر بهاری
که سام رو- یه جایی بین خیابون اصلی و ساحل دریا-
تک و تنها زیر بارون رها کرده بودن،
اون آروم و ساکت نشسته بود و قطره های بارون رو نگاه می کرد
که چطور می چرخَن و می چرخَن تا به سوراخ فاضلاب می ریزن.

همون موقع مادرش، توی بزرگراه پشت فرمون نشسته بود
و احساس درموندگی می کرد.
با دست روی داشبورد ماشین می کوبید
و احساس می کرد
تحمّل این همه درد و رنج و نا امیدی رو نداره.

وقتی به خونه رسید، به شوهرش گفت:
« گوش کن عزیزم، دارم جدّی میگم؛
اینجا یه چیزی داره بوی گند ماهی میده
و فکر می کنم که اون، پسرمون باشه.
ببین، واقعاً دوست ندارم اینو بگم ولی مجبورم،
تو با پسرمون خوب تا نمی کنی،
فقط وایه اینکه به خاطر مشکلاتت توی تختخواب
اونو مقصر میدونی.»
شوهره شروع کرد داروهای مختلف رو امتحان کردن؛
شربت های جور واجور،
کرم ها و پُمادهای مختلف.
ولی فقط به درد و خارش و حتّی خونریزی افتاد.

وقتی پیش دکتر رفت، دکتر بهش گفت:
« راستش، زیاد مطمئن نیستم
ولی ممکنه همون چیزی که باعث مشکل شده، وسیله ی درمانش هم باشه.
شنیده م صدف های دریایی نیروی جنسی رو زیاد می کنن.
ممکنه اگه پسرتون رو بخورین،
بتونین حتّی ساعت ها اون کار رو بکنید!»

بنابراین، همون شب
او پاورچین پاورچین بالای سر پسرشون رفت.
لب هاش رو با دندون می گزید و عرق بر پیشونی ش نشسته بود.
« ببینم پسرم، تو خوشبختی؟
منظورم اینه که دلت نمی خواد ببینی بهشت چه جوریه؟
نمی خوام فضولی کرده باشم،
ولی هیچ وقت دلت نخواسته بمیری؟»

سام دو دفعه چشم هاش رو باز و بسته کرد
ولی جوابی نداد.
پدر، با انگشت تیزی کارد رو امتحان کرد
و گره کراواتش رو شُل کرد.

وقتی سام رو به طرف دهانش می برد،
اون، کمی روی کت پدرش چکه کرد.
پدر صدف رو به دهان برد
و سام از توی پوسته ش لیز خورد توی گلوی پدرش.

اونها سام رو توی شن های کنار دریا دفن کردن.
براش دعا خوندن و کمی هم اشک ریختن.
و قبل از ساعت سه هم سر خونه و زندگی شون برگشتن.
صلیبی رو که از چوب های آب آورده درست کرده بودن،
روی قبر سام گذاشته بودن
و روی شن ها هم نوشته بودن
که « مسیح زنده می ماند.»

ولی اوّلین موج بلندی که اومد،
همه ی خاطره ی سام رو با خودش برد.

