به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را
۲۸ شهریور ۱۳۸۴
آقاي محمود احمدي نژاد، رئيس جمهور ايران، هفته پيش در سخناني در نيويورک، خواستار حاکميت "دموکراسي"، "عدالت" و "عشق به انسان" در سازمان ملل متحد شدند.
بنابر يک سنت قديمي، نشست هاي عمومي سازمان ملل متحد، مکان خوبي براي رد و بدل کردن سخنان زيباي سران کشورهاي دنيا درباره صلح، عدالت و اخلاق است. اما واقعيت آن است که چنين سخناني - به ويژه آنکه فاقد پيشنهادات و جزييات مشخص هم باشند - نوعاً جدي گرفته نمي شوند. البته اگر سخنرانان، نماينده دولت هايي با سابقه "عملي" غير قابل دفاع در ارتباط با موضوع سخنراني خود باشند، تأثير طنز آلودي نيز بر شنوندگان خود بر جاي مي گذارند.
در نتيجه، بايد انتظار داشت که سخنان رئيس جمهورايران در توصيه "دموکراسي"، "عدالت" و "عشق به انسان" به جامعه جهاني، در درجه اول در داخل کشوري که ايشان به نمايندگي از دولت آن در اجلاس سازمان ملل متحد شرکت کرده اند، جنبه اجرايي داشته باشد.
بر همين مبنا مي توان از آقاي احمدي نژاد پرسيد که آيا حاضرند براي احترام به "دموکراسي"، در حيطه مسووليت خود، شرايطي فراهم آورند که منتقدان حکومت در معرض پيگرد، برخورد امنيتي و تبعيض در برخورداري از حقوق شهروندي قرار نگيرند؟ و آيا در جهت به رسميت شناختن حق تعيين سرنوشت هموطنان خود در پاي صندوق هاي انتخابات، بدون گزينش "عقيدتي" کانديداها، تلاش خواهند کرد؟
همچنين، مي توان از ايشان پرسيد، آيا مايلند بکوشند تا براي رعايت "عدالت"، زمينه برخورداري نيمي از افراد جامعه - زنان - از حقوق مساوي با سايرين فراهم آيد؟ آيا ايشان معتقدند حقوقي که در ايران، به خاطر "جنسيت" يک شهروند - زن - از وي ساقط مي شوند [از حق طلاق گرفته تا حق در اختيار گرفتن سمت هاي حکومتي خاص]، نشانگر عدالت ميان زن و مرد در کشور هستند؟
نهايتاً، بايد از آقاي احمدي نژاد سوال کرد که آيا منتقدان حکومت ايران را نيز "انسان" مي دانند؟ آيا حاضرند به خاطر "عشق به انسان"، با نقض حقوق شهرونداني کساني که جرم شان تنها گفتن و نوشتن در انتقاد از حکومت ايران است، مقابله کنند؟ به عنوان نمونه، آيا حاضرند براي "عشق به انسان"، براي آزادي انسان هايي چون اکبر گنجي از زندان تلاش کنند؟
سفر اخير آقاي احمدي نژاد به خارج از ايران، احتمالاً تنها سفر ايشان براي شرکت در يک اجلاس بين المللي نخواهد بود. نحوه پاسخ رييس جمهور جديد ايران به سوالاتي چون پرسش هاي فوق، ميزان "جدي گرفته شدن" اظهاراتشان در آينده را، در سطح افکار عمومي جهان مشخص خواهد کرد.
وصيت نامه داريوش كبير
اينك كه من از دنيا مي روم، بيست و پنج
كشور جز امپراتوري ايران است و در تمامي اين
كشورها پول ايران رواج دارد و ايرانيان
درآن كشورها داراي احترام هستند و مردم آن
كشورها نيز در ايران داراي احترامند،
جانشين من خشايارشا بايد مثل من در حفظ اين
كشورها كوشا باشد و راه نگهداري اين
كشورها اين است كه در امور داخلي آن ها مداخله
نكند و مذهب و شعائر آنان را محترم شمرد .
اكنون كه من از اين دنيا مي روم تو دوازده
كرور دريك زر در خزانه داري و اين زر يكي
از اركان قدرت تو مي باشد، زيرا قدرت
پادشاه فقط به شمشير نيست بلكه به ثروت نيز
هست. البته به خاطر داشته باش تو بايد به
اين حزانه بيفزايي نه اين كه از آن بكاهي،
من نمي گويم كه در مواقع ضروري از آن
اين زر در خزانه آن است برداشت نكن، زيرا قاعدهكه هنگام ضرورت از آن برداشت كنند، اما
در اولين فرصت آن چه برداشتي به خزانه بر
گردان
مادرت آتوسا ( دختر كورش كبير ) بر گردن من
حق دارد پس پيوسته وسايل رضايت خاطرش را
فراهم كن
ده سال است كه من مشغول ساختن انبارهاي
غله در نقاط مختلف كشور هستم و من روش
ساختن اين انبارها را كه از سنگ ساخته مي شود و
به شكل استوانه هست در مصر آموختم و چون
انبارها پيوسته تخليه مي شود حشرات در آن
به وجود نمي آيد و غله در اين انبارها
چندين سال مي ماند بدون اين كه فاسد شود و تو
بايد بعد از من به ساختن انبارهاي غله
ادامه بدهي تا اين كه همواره آذوغه دو ياسه
سال كشور در آن انبارها موجود باشد و هر
سال بعد از اين كه غله جديد بدست آمد از غله
موجود در انبارها براي تامين كسري خوار و
بار استفاده كن و غله جديد را بعد از اين
كه بوجاري شد به انبار منتقل نما و به !
اين ترتيب تو براي آذوقه در اين مملكت دغدغه نخواهي داشت ولو دو يا سه سال پياپي
خشك سالي شود
هرگز دوستان و نديمان خود را به كارهاي
مملكتي نگمار و براي آنها همان مزيت دوست
بودن با تو كافيست، چون اگر دوستان و
نديمان خود را به كار هاي مملكتي بگماري و
آنان به مردم ظلم كنند و استفاده نا مشروع
نمايند نخواهي توانست آنها را مجازات كني
چون با تو دوست اند و تو ناچاري رعايت
دوستي نمايي
كانالي كه من مي حواستم بين رود نيل و
درياي سرخ به وجود آورم ( كانال سوئز ) به
اتمام نرسيد و تمام كردن اين كانال از نظر
بازرگاني و جنگي خيلي اهميت دارد، تو بايد
آن كانال را به اتمام رساني
پيش گفتار
: چندی پيش لاريجانی ، گماشته آقای خامنه ای در صدا و سيما و يکی ازبرنامه سازان گروه های چماق دار و عصر حجری ، اضهار فضل نمود و طی نطقی اعلام کردند
که ايرانيان قبل از اسلام مردمی وحشی بودند و با ورود اسلام عزيز که حتما
" نيز با آغوش بازو استقبال گرم ايرانيان مواجه شده، تمدن به کشور ايران وارد شده البته از نوع همين تمدن
امروزه رژيم های اسلامی، چون طالبان، بن لادن، خامنه ای و خود آقای لاريجانی
.امروزه برکسی پوشيده نيست که خشم و نفرت اين چاقوکشان و قداره بندان حرفه ای چيزی
جز تمايل شديد و رو به افزايش گرايش ميليونی جوانان به هويت ايرانی خود و فاصله گرفتن
روز به روز از استبداد دينی يعنی اسلام نمی باشد
. از اينرو به سادگی ثابت می شود که اينسران رژيم که امروز بر سرنوشت مردم ايران حاکم شده اند، نه ايرانی بلکه عميقا
" ضد آن ونهايتا
" از تبار همان قوم محمدی هستند. به همين خاطر برای آشنائی خوانندگان خردگرابخش هايی از فرامين کوروش و داريوش بزرگ و مقايسه آنها با فرامين و آموزشهای محمد
پيغمبر اسلام ، آورده می شود، با توجه به اينکه فرامين ايرانی در هزار سال قبل از فرامين
تازی انجام گرفته و جالب توجه است که ترجمه های سنگ شيشه ها و کتيبه های زمان
هخامنشی ، شوربختانه نه توسط کاوشگران و محققان ايرانی، بلکه با تلاش دانشمندان و
کارشناسان خارجی و عمدتا
" اروپايی انجام گرفته، و ديگر نمی توان برچسب نژاد پرستی وناسيوناليستی به آن زد
. پروکوپيوس مورخ معروف قرن ششم بيزانس می نويسد :ايرانيان بمراتب بيشتر از يونانيان و روميان با نمايندگان خارجی با بزرگ منشی رفتار می
کردند، بطوريکه شاهان ساسانی امپراتوران رقيب و حتی دشمن خويش را در نزد سفرای آنان
برادر می خواندند و برای ايشان و همه کارمندانشان مصونيت سياسی قائل بودند و آنانرا از
جستجوی گمرکی و مالياتی و هرگونه تجاوز و آزادی معاف می داشتند
.بقول فردوسی
:ز جائی که آمد، فرستاده ای ز ترکّی و رومّی و آزاده ای
فرستاده را پيش خود خواندی به نزديکی تخت بنشاندی
به ديوانش بردی فرستاده وار بياراسته هر چه بودی بکار
حتی برای سفيرانی که برای ايران پيام جنگ می آوردند، نحوه منش ايرانی برای دشمنان حيرت آور
بود، مثلا
" هنگاميکه سفير قيصر روم چنين پيامی برای ايرانيان می آورد، فردوسی آنرا بدينگونه بازگومی کند
.بفرمود تا پرده، برداشتند فرستاده را شاد بگذاشتند
فرستاد، رزبفت گستردنی ز پوشيدنی و هم از خوردنی
بر آنگونه بنواختاو را به بزم که گفتی که نشنيد پيغام رزم
ويلی دوراتت مورخ و محقق نامی معاصر، فرهنگ مصونيت سفيران و نمايندگان سياسی خارجی را
سرمشق روابط ديپلماتيک بين المللی در تمدن های بيزانس و اروپا و آمريکای امروز می شمارد
.(
از کتاب تاريخ تمدن)آنگاه گماشته خامنه ای در صدا و سيما مردم ايران را قبل از اسلام قومی وحشی می داند
. در اينجستار از کتابی که در دست داريد، سعی شده که نمونه های فراوانی از منش ايرانی قبل از اسلام و
مقايسه آنها با فرامين محمد و علی آورده شود
. سخن کوتاه و با يادی از اردشير يکی از شاهانساسانی ديباچه را به اتمام می رسانيم
.جز از کسانيکه خوی نيک و رفتار پسنديده دارند ياری مگير
.کسانی را به کار گمار که از پافشاری بر ستمگری و زورگويی بيمناک باشند
.(
از بخشنامه اردشير به کار دارانش ، نقل از مروج الذهب مسعودی)توجه شما را به اين جستار جلب می نمائيم
.گفتار و کرداری از سه انديشه
گفتار و کردار کورش بزرگ هنگام گشايش بابل
هنگامی که به آرامش به بابل درآمدم ، با شادمانی کاخ شاهی را جايگاه فرمان روايی و اورنگ
پادشاهی برگزيدم
.1
سپاه من به آرامی و بی آزار و جنگ به شهر درآمد.2
من به هيچکس پروانه ندادم که سرزمين اکد و سومر را دچار هراس کند.3
من به هيچکس پروانه ندادم که به مردمان آزار و به شهر ويرانی برساند.4
من فرمان دادم که نبايد هيچ خانه ای آسيب ببيند و نبايد به دارايی کسی دستبردی زده شود وسرمايه ای به پروه برود و چاپيده شود
.5
من نيازمنديهای مردم بابل و همه پرستشگاههای آنان را برآوردم.6
من در بهبود زندگانی همگان کوشيدم و به آنها آسايش دادم.7
آنچه در بابل گذشته و آنچه بر سر نيايشگاه های مردم آمده بود، دل مرا در سينه فشرد و آزارمداد
.8
من يوغ بندگی ناپسند را از گردن مردم بابل برداشتم.9
خانه های ويران آنان را آباد کردم.10
به رنجها و بدبختيهايشان پايان دادم و آسودگی به آنان بخشيدم.11
پرستشگاه های آنان را که بسته بودند، باز کردم.12
آنهايی را که دستخوش ويرانی بودند، دوباره سازی کردم.13
پيکره خدايانی را که جايگاهشان در ميان آنها بود، به جای خود از نوبرگرداندم و در پايگاهی بلند،پايدار نهادم
.14
من همه باشندگان شهرها را که خانمان و کاشانه را رها کرده بودند، گرد آوردم و به خانمانبرگرداندم
.15
خانه هايشان را به آنان بازدادم.16
همه خدايان را به جايگاه شايسته خود بازگرداندم.17
فرمان دادم که همه مردم در پرستش خدايان خود آزاد باشند.18
فرمان دادم که از بابل تا اکدو ... همه سرزمينهايی که در آن سوی دجله هستند و از روزگارانگذشته ساخته شده اند، نوسازی شوند و پرستشگاه هايشان را که بسته شده بود، بگشايند
.19
همه خدايان سومر و اکد را بی آسيب به کاخها و کوسکهای خود که"دلشادی" نام داشتند،بازگرداندم
..20
فرمان دادم که هيچکس نبايد ديگری را بيازارد.21
من تخم دوستی و مهرورزی و مهرجويی و مهربانی پاشيدم.22
من آرامش و آسايش و اسودگی را به مردم رنجديده ارزانی داشتم.23
من به رنج و اندوه و غم مردمان پايان دادم و کامروايی و کاميابی و مهر و کامياری را پيشکششاننمودم
.24
شهرهای آباد را که ويران شده بودند، آباد کردم.25
فرمان دادم که : همه مردم در انديشه، جا، دين، رفت و آمد آزادند و هيچکس نبايد کسی رابيازارد
.فرمان کورش به سپاهيان خود در جنگ با آشور
1
به شما ها سفارش می کنم که هيچگاه به چاپيدن ، دست درازی به دارايی مردم ، روی نياوريد.2
به شماها سفارش می کنم که از آزار و رنج دادن مردمان بپرهيزيد.3
به شماها سفارش می کنم که هيچگاه به آدمکشی دست نيازيد.4
به پروه گرفتن دارايی مردم نشانه مردانگی و راد مردی نيست.5
چاپيدن ديگران و دست درازی به دارايی و هستی آنان ، شيوه مردمان پست و فرومايه و خواراست
.6
آدمکشی و بدرفتاری از رادمنشی و مردمی به دور است.7
هر کس دست به کشتار بزند، خوی ددان و درندگان را دارد و از مردمی بويی نبرده است.8
با شکست خوردگان با مردانگی و گذشت و بزرگواری و برادری رفتار کنيد و از بدی بپرهيزيد.9
مهر و مهرورزی و مهربانی بايد دستور کار چيره شدگان باشد.10
پيروی از اين دستور و راه و روش هماره راه پيروزی را بر روی شما خواهد گشود. مردم پيوستهشما را دوست خواهند داشت و در دشواريها به ياريتان خواهند شتافت
.(
نوشته هرودوت و گزنفون )کورش بزرگ از ديدگاه يهوديان
هنگامی که کورش بزرگ بر بابل چيره شد، فرمان داد بيش از چهل هزار يهودی را که به بردگی به بابل
آورده بودند و برای هراساندن آنها ، شير خواره ها رادر آب جوش می انداختند و بچه های خردسالشان
را سر می بريدند، از نو به سرزمين خويش بازگردند
. کورش بزرگ همه نيازهای زندگانی آنان را فراهمنمود و با ارج نهادن به همه آنها ، روانه
" اورشليم" کرد.از اينرو دفتر دينی يهوديان به نام
" اشعيای نبی" او را پيامبر خواند و رهايی بخش يهوديان ناميد. دراين دفتر چنين آمده است
: " يهوه ، خدای يهوديان ، او را برگزيد تا دادگستری را با مهر و دهشهمراه نيکيها و زيبائيها در سرزمين ستمکاران بگستراند و به مردمبيگناه و رنجديده و ستمکش ارزانی
دارد
.او را برگزيد تا ستم پيشگان را به کيفر رساند و زشتيها و بديها و پليديها را از ميان بردارد
. او پيامبرمنست که چوبدستی مرا در دست دارد
.(
بخش 41 بندهای 1 تا 3 ، بخش 44 بندهای 28 و 29 ، بخش 45 بندهای 13 و 14 ، بخش 46(
بندهای 11 و 12 و 13 ، بخش 48 بندهای 14 و 15فرمان کورش بزرگ در سارد و بابل
1
کورش بزرگ پس از کشته شدن " بلمشمر " پسر پادشاه بابل در جنگ با ايرانيان در بخش کهنهشهر ، برآشفت و آزرده شد و بيدرنگ دستور داد تا دربار پارس و همه سپاهيان ايران سوگوار شوند
.هرودوت می نويسد که اين رادمردی و کار ارزنده کورش ، شگفتی و ستايش جهانيان را برانگيخت
.2
" کروزوس " ، پادشاه " سارد " چون از کورش بزرگ شکست يافت، از سپاهيان خواست تا هيزمهارا به انباشتند تا خود و همه خانواده خود را در آتش بسوزاند
. او از ترس آزار و شکنجه ، می خواستخود و خانواده اش را نابود کند
.کورش بزرگ به هنگام سر می رسد و او هنوز پای بر آتش ننهاده بود که کورش از اسب پياده ميشود و
او را در بر ميگيرد و به نوازشش ميپردازد و با مهر او را به کنار خود ميگيرد
.کورش بزرگ ، پادشاه شکست خورده را با مهربانی به کاخ ميبرد و او را يار و رايزن خود ميکند
.گفتار و کردار آشور بانيپال پادشاه آشور
1
به فرموده " آشور" و " ايشتار" خدايان بزرگ که پشتيبانان منند، با لشگريان و ارابه های جنگی بهشهر
" گينا " تاختم.2
اين شهر را با همه نيرو با خشونت هر چه بيشتر و با يک شبيخون تند برگشودم.3
پس از چيره شدن ششسد تن از جنگجويان و سربازان دشمن را سربريدم.4
سپس سه هزار گرفتار و دستگير شده زندانی را زنده زنده به اتش انداختم و آنها را سوزاندم.5
من نگذاشتم يک تن از دست من بگريزد. همه رانابود کردم.6
فرمانروايان شهر را پيش خواندم و با دست خودم زنده زنده پوست از تن فرمانروايشان کندم وپوستش را به ديوار شهر آويختم
.7
از آنجا به سوی شهر "تلا" روان شدم.8
در اين شهر چون مردم از در نوکری و فرمانبرداری بر نيامدند، به شهرشان تاختم و آنرا گشودم.9
در نخستين تازش ، سه هزار تن را از دم شمشير گذراندم.10
سپس گروه بسيار ديگری را به آتش انداختم و همه را کباب کردم.11
آنگاه کسانی را که دستگير کرده بودم ، دست و انگشت و گوش و بينی بريدم.12
هزاران چشم از کاسه و هزاران زبان از دهانها بيرون کشيدم.13
از کالبد کشتگان ، پشته ها ساختم.14
سرهای بريده را به تاکهای بيرون شهر آويختم.15
هر چه سيم و زر و چيزهای گران بها و ساختهای ارزشمندبود ، به آشور فرستادم.16
آنگاه همه پرستشگاههای ايلام و همه نيايشگاه هايشان را از بيخ و بن برکندم.17
همه خدايانشان را نابودکردم.18
در درازای يک ماه و بيست و پنج روز ، همه آن سرزمين را ويران نمودم.19
و در اين سرزمين شوره زار و خار بيابان پاشيدم.20
همه پسران و دختران و واهران پادشاهان و خانواده پادشاهیرا به آشور بردم
.گفتار و کردار سناخريب پادشاه آشور
1
به سی و چهار دژ و شهرهای بسيار تازش بردم و آنها را گشودم.2
هر کس را به دم دستم رسيد، از دم شمشير گذراندم.3
ديگر باشندگان و مردم گريخته را دستگير کردم و آنها را به زنجيرها کشيدم.4
شهرها را درهم کوبيدم و هرجا آبادی يافتم، ويران کردم.5
هيچ شهری باز نماند که به پشته ای خاکستر در نياورده باشم.6
دود و آتش از اين شهرها همچون دودی بلند و کشيده به آسمان پهناور بپراکندم .7
آنچه در اين شهرها باز يافتم ، با خود بردم.8
و به دنباله خود جز ويرانی و بدبختی باز ننهادم.گفتار و کردار بخت نصر پادشاه بابل
1
به شهرها تاختم و همه جا را به دود و آتش کشاندم.2
فرمان دادم که صد هزار چشم از کاسه درآرند.3
دستور دادم تا صد هزار پا را بشکنند و جدا کنند.4
با دست خودم، چشم فرمانده دشمن را از کاسه درآوردم.5
هزاران دختر را زنده زنده در آتش سوزاندم.6
هزاران پسر را در آتش کباب کرده سوزاندم.7
چنان خانه ها را در هم کوبيدم که ديگر بانگ زنده ای از آنها هيچگاه برنخيزد.8
هيچ خانه ای نماند که ويران نکرده باشم.9
هيچ شهری نماند که خانه ای در آن باز بماند.10
خانواده ای باز نماند که به ناله و اشک و زاری بنشيند.11
من دشمنانم را به خواری و زاری و پستی کشاندم.12
به شکست خوردگان هيچگونه دلسوزی روا نداشتيم، همه را از دم شمشير گذراندم.13
من در همه سرزمينها تخم ترس و هراس و بيم پاشيدم.3
درباره يهوديان ، از " تورات " دفتر دوم : تواريخ ايام باب 61
پادشاه کلدانيان ، جوانان را در نيايشگاه ايشان به شمشير بکشت.2
بر جوانان ، دوشيزگان ، پسران و ريش سفيدان گذشت نکرد.3
او همه آوندهای خانه خدا را از بزرگ و کوچک، گنجهای خانه خدا، پادشاه و سرورانش را به بابلبرد
.4
او خانه خدا را بسوزانيد.5
او دژ " اورشليم " را نابود کرد.6
او همه کاخها و کوشکها را به اتش کشانيد و سوزاند.7
همه چيزهای گرانبها را از ميان برد.8
مردمان را به بردگی برد که تا زمان پادشاهان پارس، بنده بودند.گفتار و کردار
" محمد " و " علی " هنگام پيروزيها1
در جنگ
" خيبر " همه مردم را از دم تيغگذراندند و از کشته ها پشته ها ساختند. در اين جنگ ،هزاران تن رادست و پا بريدند و در بيابان رها کردند
.2
در جنگ " خندق " چند سد تن را که دستگير کردند، گروهی را دست و دسته ای را پا بريدند و بهستونها آويزان نمودند و بسياری از بازماندگان کشته شده ها را که پيرزنان و پيرمردان بودند در بيابان
رها کردند و زن و بچه ها را به بردگی بردند
.3
از سال چهارم تا هشتم گريز " محمد " از مکه به مدينه که تنها برای دست انداختن به دارايیيهوديان و چاپيدن کاروانها بود، به بهانه های گوناگون همه مردم را به دم شمشير دادند و زن و بچه ها
را به بردگی کشاندند
. همه جا فرمان کشتار " محمد " به دست " علی " انجام می شد.4
"علی" به فرمان "محمد" هفت سد تن از يهوديان "بنی قريظه" را که به دروغ به آنها زينهار و پناهداده بودند، در يک روز سر بريدند
. کار سر بريدن اين هفتسد تن به دست "علی" و "زبير" انجام گرفت.در آن روز همه دشت و بيابان را ناله و فغان بچه ها و زنان پر کرده و جوی خون در هر گوشه ای روان
بود
.5
در سال سوم گريز "محمد " از مکه به مدينه، در جايی به نام " بخران " که تيره "بنی سليم" بود،تازشی تند و سهمگين نمودند و همه مردان و زنان را کشتند و دارائيشان را به پروه بردند و
چادرهايشان را به آتش کشاندند
.6
در شبيخونی به دژ" القرده" يک تن را زنده نگذاشتند و همه مردم را با سنگدلی و به گونه ایدلخراش کشتند و همه چيز را به ويرانی کشاندند
.7
"محمد" در جنگ "دژ زبير" فرمان داد تا به روی دژ آب ببندند تا مردم ناگزير شوند از آن بيرون آيند.چون آب همه جا را فرا گرفت و مردم ناگزير بيرون آمدند، آنها را دستگير کردند و به رسم تازيان و به
دستور
" قرآن" دست و پاهايشان را يکی پس از ديگری بريدند و در بيابان رها کردند تا با رنج و درد جاندهند
.8
"محمد" در يکی از تازشهايش به کاروان "قريش" دستو رداد در چاه آبی که از آن مينوشيدند، زهربپاشند
..کاروانيان ناآگاه از زهر در چاه از آن آشاميدند و بيشترشان با درد و رنج جانکاه مردند. سپسآنها را در چاه ريختند و
"محمد" برسر چاه رفت و گفت : " آيا سيراب شديد ؟ ".9
تيره " بنی نضير" را کشتاری سهمگين کردند و آنگاه محمد فرمان داد تا همه خرماستانها را که تنهاراه درآمد برای زندگيشان بود، آتش بزنند و همه را يکجا بسوزانند
.10
در شبيخون به کاروان "قريش" در جايی به نام"نخله" زن و مرد و بچه کاروانيان را کشتند. محمدکه سخت در خشم بود به علی دستور داد تا چشمان
"عمربن خزر" سرپرست کاروان را از کاسه درآردو دست و پايش را ببرد و در بيابان رها سازد
.11
"محمد" کسی به نام "محمدطلحه" را فرستاد تا خانه "شويلم" يهودی را که گروهی در آنجاگرد آمده بودند، به آتش بکشاند
. در آتش سوزی سهمناک گروه بسياری زنده زنده سوختند و در ميانآه و ناله کباب شدند
. تنها يک تن توانسته بود بگريزد که او هم دستگير شد و نخست دست و پايش رابريدند و آنگاه او را کشتند
.12
محمد شتربان خود را در يک برخوردی از دست ميدهد ، برای کينه جويی دستور ميدهد بسياریاز مردم نگونبخت تيره
"بحيره" را دستگير کنند و نخست چشمان آنها را از کاسه بيرون کشيدند وسپس دست و پايشان را ببرند و در بيابان رها سازند تا با درد و رنج جانکاه و دخراش بميرند
.13
محمد " اسلم" برده " الحاج" و "عريض ابويسار" برده " بين العاص" را سرچاه "بدر" دستگير نمود وبرای آنکه جای کاروانيان را بگويند، آنان را به زير شکنجه های دلخراش برد و پس از دست و پا بريدن ،
در بيابان رها کرد
.14
" کتانه بن ربيع" ، سردار دژی به نام "خيبر" زنی بسيار زيبا به نام "صفيه" دختر "حی بن اخطب"را داشت که محمد فريفته او شده بود
. برای آنکه بتواند او را به دست بياورد دستور داد تا شوهرش راچهار پاره کنند، محمد همان شب کشتن شوهر ، زن را به خوابگاه می کشاند و با زور با او همبستر
می شود
. اين کار محمد درست وارون فرمان ها و دستورهای "الله" در "قرآن" خود او بود کهمی گويد نبايد با هيچ زنی پيش از آنکه چهار ماه و ده روز بگذرد، آميزش جنسی نمود
( سوره 2 آيه(234
15
"حسنی القريظی" زنی بود که سنگی به سوی محمد پرتاب کرده و به او ناسزا گفته بود،محمد پس از آمدن به مکه او را دستگير می کند و سپس در برابر چشمان مردم دستور ميدهد تا
نخست دست و پايش را يکی پس از ديگری ببرند و پس از نيمروز رنج دادن ، گردن او را بزنند
.16
در جنگ بدر به پيشنهاد يکی از نزديکانش به نام "حباب منذر" همه چاه های آب را ويران میکنند
.17
هنگامی که " عقيقه بن ابی محط" از سرداران دشمن در جنگ بدر ، به دست محمد دستگيرمی شود، محمد دستور می دهد بی درنگ گردن او را از تن جدا نمايند
. او فرياد می زند تو که پيغمبرخدايی ، بگو فرزندانم را چه کسی سرپرستی خواهد کرد؟ محمد پاسخ ميدهد
:"
فرزندانت به جهنم "18
محمد همه آنهايی را که به دشمنی با او سروده هايی داشتند، فرمان داد تا سرهايشان را باخنجر در جلوی همه از تن جدا نمايند
.19
"علی" در جنگ " نهروان" ، بيش از چند هزار تن از پيروان خود را که زير سرپرستی "عبدالله سبا "بودند، در آتش انداخت و زنده زنده سوزاند
.20
"علی" چند هزار تن از مردمی را که "خوارج" نام داشتند، بگونه باور نکردنی کشتار کرد .21
اينهم سخنی از پيرو دلباخته اش "خمينی "درباره او که گفته همه آخوند ها ميباشد و در همهنوشته ها به گستردگی آمده است
: " روز خوارج ، روزی است که اميرالمومنين سلام الله عليه ،شمشيرش را کشيد و اين فاسدها را مثل غده های سرطانی درو کرد و تمامشان را کشت
. آن روز ،روز يوم الله بود، روزهايی که خدای تعالی برای تنبيه ملتها به آنها زلزله وارد می کند، سيل وارد می
کند، توفان وارد ميکند و خلاصه به مردم شلاق می زندکه آدم بشويد
.1
اينها روز خداست و چيزهايی است که به خدا مربوط می شود. ( 17 شهريور ماه 2687 برابر با 358تازيان و تازی پرستان در شهر گوم
(قم).22
"علی" در بهار سال 39 گريز "محمد" از مکه به مدينه که فارس و کرمان به هم پيوسته بودند و باتازيان پيگار می کردند، لشگری به سرداری
"زيادبن ابيه " فرستاد تا کشتار نمايند. تازيان مردم اين دوشهر را کشتند و بسياری از زن و بچه ها را به بردگی بردند
. "علی" با ديدن آنها، دستور داد آنها راميان سربازانش بخش کنند
.23
در تابستان همان سال مردم نيشابور از پرداخت باج و خراج، سرباز زدند. "علی" به دو فرزند خود"
حسن" و "حسين" دستور ميدهد تا نيشابور رفته، مردم را سرکوب نمايند. فرزندان "علی" بسياری ازمردم نيشابور را کشتند تو بسياری را دست و پا بريدند
.24
"يعقوبی" تاريخ نويس بسيار سرشناس در دفتر خود درباره کشتار "علی" می نويسد کهدستورهای او انچنان هراس انگيز و سهمناک بودند که در پندار نمی گنجند
. او می نويسد که "علی"در يک تازش گروهی را آتش زد و زنده زنده سوزاند و دسته ای را در ميان دود خفه کرد و بسياری از
مردم را انگشتان دست و پا بريد و ديوارها را بر سر گروهی ديگر فرود آورد و آنها را به گونه ای دلخراش
.(
کشت. ( پوشينه 2 برگ 138 13725
در "مروج الذهب" آمده است که "علی" در يک روز دوهزار و پانسد تن را که مردم تيره" ارّد" بودند،به گونه ای باور نکردنی کشت
. اين کشتار آنچنان سهمناک بود که ديگر کسی باز نماند که با ديگری.(
همدردی نمايد. ( پوشينه 1 برگ 72926
"علی" در تازش به دژی "عبدالله خصرمی" و هفتاد تن از ياران او که در دژ بودند، آتش زد و آنها رازنده زنده سوزاند
.27
سربريدنهای "علی" ان اندازه فراوانند که نميتوان همه آنها را بازگو کرد، تنها بسنده است کهگفته شود که او از بريدن سر زن مانند حسنی القريظی تا پيرمردهشتاد و نود ساله ای چون
"مرحب"و
"عمربن عبدوود" سر باز نزده و با سنگدلی، روز و شب به بريدن سر و گردن بيگناهان می گذراند.فرمان داريوش بزرگ در کار تاژ
در
" کارتاژ " روال بر اين بود که مادران زير فشار پدران ديندار نادان ناگزير بودند، بچه های خردسال وشير خواره خود را بر روی دو دست بت بزرگ و سرشناس و بلند آوازه
" مولوخ" ، خداوند آن سامان کهبه سوی جلو باز بود، بگذارند
. آنگاه در زير اين دو دست آتش برمی افروختند تا بچه کباب و سوختهشود و بدينگونه هراس آور و ترسناک، کربان
(غربانی) خود را به بت بزرگ پيشکش می کردند .داريوش بزرگ پس از آگاه شدن به اين تبهکاری دلخراش و پليدی و ديوانه بازی بيخردان، دستور داد
جلوی آن گرفته شود
.اندرز سفرات به کريتوپولوس ای
کريتوپولوس، نبايد ننگ داشته باشی که از پادشاهان پارس پيروی کنی، زيرا آنها
: دادگر ، مهربان ،مهرورز و با گذشت و با رفتارهای مردمی می باشند
.اين هنر بزرگ همه ايرانيان است
.اين مجموعه آورده شده از کتاب سنجش فرهنگ پارسی با فرهنگ تازی از صفحه
155 تا 165 میباشد
.از هر پنج نفر مردمان جهان ، يك نفر معتقد به تعاليم بوداست . بودا در قرن ششم قبل از ميلاد مي زيست . در حقيقت "بودا" يك لقب است به معني "فرد منورالفكر" يا به عبارتي "فردي كه درك بالايي دارد" . اسم واقعي بودا ، سيدارتا از خاندان گوآتاما بود . وي فرزند رئيس قبيله اي در شمال هند بود و خود و تمام خانواده اش هندو مذهب بودند .
بودا در ناز و نعمت بزرگ شد و چيزي از جهان پيرامون خود نمي دانست . تا آنكه پا به سنين جواني گذاشت . در آن زمان با سه واقعه مواجه شد كه اين سه واقعه تمام زندگي وي را متحول كردند : مردي بسيار پير و ناتوان به واسطه كهولت سن ، مردي پير كه دچار بيماري بسيار سختي بود (احتمالاً جذام) و يك جسد .
وي با ديدن اين مناظر تصميم گرفت تا راهي براي كمك به مردمانش بيابد و معناي واقعي زندگي را پيدا كند . بدين ترتيب علي رغم آنكه ازدواج كرده و يك پسر نيز داشت ، خانواده را ترك گفت و زندگي خود را وقف يافتن راهي براي فائق آمدن بر مشكلات مردمانش كرد .
در ابتدا او به نزد دو روحاني هندو رفت ، اما آنها نتوانستند به سؤالاتش در مورد رياضت پاسخ دهند . سپس بودا سعي كرد تا مانند يك راهب هندو زندگي كند و 6 سال اين كار را ادامه داد و بدترين رياضتها و شكنجه ها را تحمل نمود تا در برابر دردها ومصائب روزگار مقاوم شود ، اما در نهايت آن را بي فايده يافت . بالاخره آن قدر زير درخت سايه گسترش نشست تا به نور معرفت رسيد و جواب سؤالش را يافت .
بودا مي گفت كه علت رنج كشيدن ، هوس است ؛ هوس و تمايل به زندگي و بدست آوردن چيزهاي بسيار . احساسات قدرتمندي چون عشق دنيوي ، نيز باعث رنج كشيدن ميشود . به دنبال اين طرز تفكر ، بودا چهار اصل را بنيان گذارد . اول آنكه رنج جزء جدايي ناپذير تمامي مراحل طبيعي زندگي است : تولد ، بيماري ، پيري و مرگ. دوم ، هوس باعث رنج است . سوم ، براي غلبه بر درد و رنج مي بايست از تمامي هوسها وخودخواهي ها دور شد .
چهارمين اصل به بيان چگونگي دست يافتن به سه اصل قبلي پرداخته است . روشي كه بودا به تعليم عقايد خود مي پراخت به "راه هشتگانه" شهرت دارد كه طبق آن مي بايست هشت عمل صحيح را پيش گرفت : پندار نيك ، هدف درست ، گفتار نيك ، رفتار نيك ، شغل درست ، تلاش صحيح ، تفكر صحيح و مراقبه (Meditaion )
بودا بقيه عمر را به مسافرت و نشر افكار خود پرداخت و مردم هند را تعليم داد . وي طبقه بندي مردم را بر اساس اصول مذهب هندو مردود مي دانست . از آنجا كه پيروي از آيين هشتگانه بودا در ميان مردم مشكل است ، راهبان بودايي به رهبانيت و ترك دنيا مي پردازند . بودا در سن 80 سالگي در گذشت .
هدف روحانيون مذهب بودا ، رسيدن به "نيروانا" يا همان عالم صلح و آرامش و آسودگي از رنج است . از جمله عقايد بودايي ها ، زندگي مكرر انسان يا تناسخ است و معتقدند كه انسان پس از مرگ ، دوباره متولد ميشود . بدين ترتيب هر زندگي بعدي ، عذاب يا پاداش زندگي قبلي خواهد بود .
يكي از عقايد و تعاليم مهم بودا آن است كه نبايد هيچ موجودي را از ميان برد ، زيرا هر موجودي به تدريج و با توالي چندين زندگاني از حشره تا يك انسان كامل ، زندگي خواهد كرد . پس هر نوع از حيات ، مقدس است . بودا هرگز ادعاي پيامبري نكرد و تنها خود را يك معلم مي دانست كه راه صحيح زندگي را به مردم مي آموزد . به همين علت بودايي ها به عبادت خدا نمي پردازند، بلكه سعي در رسيدن به نيروانا دارند .
بودا به مردم مي آموخت كه بايد به افكار خود طوري جهت دهند كه تنها به اعمال درست و پسنديده بينديشند ، بتوانند احساسات خود را كنترل كنند و قدرت امتناع از انجام گناه را تقويت نمايند .
در معابد بوداييان مجسمه هاي بزرگي از بودا وجود دارد كه چهار زانو نشسته است . بوداييان در برابر اين مجسمه ها مي نشينند تا به سبك بودا مراقبه كنند . اين نوع نشستن در برابر اين مجسمه ها به غلط پرستش بودا يا بت پرستي انگاشته شده است . تعاليم بودا در سه بخش گردآوري شده است . بخش اول قوانيني براي راهبان ، بخش دوم پندهاي بودا و بخش سوم نحوه تفكر بوداييان .
راهبان بودايي لباسي گشاد (احرام گونه) از پارچه اي نارنجي مايل به زرد (زعفراني) مي پوشند و پابرهنه راه مي روند . آنان سر خود را مي تراشند و كاسه گدايي در دست مي گيرند و در آن هداياي ساير بوداييان را حمل مي كنند .
اين طرز تفكر و به اصطلاح آيين ، در زمان حيات بودا به طور وسيعي در مركز شبه قاره هند توسعه يافت . در 250 قبل از ميلاد امپراتور آشوكا بودايي شد و سعي در حكومت طبق آيين بودا كرد و مبلغيني را به ساير كشورها اعزام نمود . به همين علت مردمان سري لانكا ، برمه ، لائوس ، تايلند و كامبوج عمدتاً بودايي هستند . بوديسم در تبت به نام "لامايي گري" شهرت دارد و در چين با تعاليم كنفوسيوس در هم آميخته است . در ژاپن نيز مذهب شينتو با بوديسم مخلوط شده است . جاي تعجب است كه امروزه تعداد بسيار كمي در هند باقي مانده ، هر چند كه اين كشور منشاء بوديسم بوده است . شايد بتوان گفت كه بوديسم در هند به تدريج در مذهب هند و تحليل رفته است .
خــدا نـاشــنــا س
خـبـر دارى اى شيخ دانا که من------------خدا ناشناسم خدا ناشنــــــا س
نه سربسته گويم دراين ره سخن------------نه ازچوبِ تکفيردارم هراس
زدم چون قـدم ازعـدم در وجو د------------خدايـت بـرم اعتبارى نداشــت
خـــداى تو ننگيـن وآلوده بــــود------------پرستيدنـش افـتخارى نداشـــت
خــدائى بديـنـسان اســـيـرنـيــا ز------------که برطاعت چون توئى بسته چشم
خــدائى که بـهـر دو رکعت نماز------------گرآيد به رحم وگرآيد به خشــــــــم
خــدائى که جـزدرزبـان عـــرب------------بــه ديـگـر زبـانـى نـفـهـمـد کــلام
خــدائى که نـاگـه شود درغضب------------بسوزد به کين خرمن خاص وعام
خــدائى چنان خودسر وبـلهـوس------------که قهرش کـنـد بـيـگـناهان تباه
بـه پـاداش خـشنودى يک مگـس------------زدوزخ رهاند تنــــــــى پرگناه
خــدائى کـه بـا شـهـپـر جـبرئيل------------کند شهــرى آباد را زير و رو
خــدائى کـه درکـام دريـاى نـيـل------------برد لشکر بى کرانــــــى فرو
خــدائى کـه بى مزد مـدح وثـنـا------------نگردد به کار کســى چاره ساز
خدا نيسـت بـيـچاره، ورنه چـرا------------به مدح وثناى تو دارد نيــــــاز
خداى توگه رام و گه سرکش است------------چو ديوى که اش بايد افسون کـنند
دل او به "دلال بازى" خوش است------------وگرنه "شفاعتگران" چون کننــد؟
خـداى تـوبا وصـف غلمان وحـور------------دل بـنـده گـان را به دســت آورد
به مکر و فريب و به تهديد و زور------------به زير نگين هرچه هـسـت آورد
خـداى تو مانند خان مغول------------"بتهديد چون برکشد تيغ حکم"
زتهديـد آن کـارفـرماى کـل------------"بمانند کرٌ و بيان صم و بکم"
چو درياى قهرش درآيد به موج------------ندانـد گـنه کاره از بـى گناه
به دوزخ درون افـکند فوج فوج------------مسلمان وکافر، سپيد وسياه
خــداى تــو انــدرحـصـار ريــا------------نهان گشته کزکس نبيند گزند
کسى دم زند گر به چون و چرا------------به تکفير گـردد چـماقش بـلند
خــداى تـو با خـيـل کـرٌ و بيان------------به عرش اندرون بزمکى ساخته
چوشاهى که ازکار خلق جهان------------بـه کـــار حـرمخـانـه پــرداخـتـه
نهان گشته درخلوتى تو به تو------------بـه درگاه او جز ترا راه نيست
توئـى مـحرم او که ازکار او------------کسى در جهان جزتوآگاه نيست
تو زاهد بدينسان خـدائى بـناز------------که مخلوق طبع کج انديش تست
اسير نياز است و پابـست آ ز------------خدائى چنين لايق ريش تســــت!
نه پنهان نه سربسته گويم سخن------------خدانيست اين جانور، اژدهاست
مرنج ازمن اى شيخ دانا که من------------خدا ناشناسم اگر "اين" خداست!
سعيدى سيرجانى
سيرجان ١٣٣٦
سعیدی سیرجانی توسط آمپول هوا
در خانه امن وزارت اطلاعات نظام مقدس آقا امام زمان، و به دست سربازان گمنام و نامدار ایشان در ده 70 به قتل رسید.
مسجدالاقصا
مسلمانان معتقدند که تازينامه توسط جبرئیل بر محمد نازل شده و تا کنون دست نخورده باقی مانده است. بگذارید این حدیث را امتحان کنیم. در احادیث آمده است که شبی محمد سوار بر اسبی بالدار از مسجد الحرام به مسجد الاقصا(در اورشلیم) مسافرت کرده است. سپس از آنجا به آسمان هفتم میرود و به چشم خود بهشت و جهنم را می بیند و سپس به محضر خدا می رود. این داستان که معراج نام دارد علاوه بر اینکه در احادیث آمده است در تازينامه نیز تصدیق شده است.
آیه یک سوره اسرا می گوید: پاک و منزه است خدایی که شبی بنده اش را از مسجد الاحرام به مسجد الاقصا سیر داد. ما در اینجا قصد نداریم از پوچی اینچنین سفری صحبت کنیم. مضاف بر اینکه سفر به نزدیک ترین منظومه اگر با سرعت نور که سریع ترین سرعت در دنیاست انجام پذیرد درحدود 8 سال طول خواهد کشید. و اگر بخواهیم به دور دنیا با سرعت نور بگردیم 3 میلیارد سال طول خواهد کشید.یک چنین مسافرتی آن هم بر پشت یک اسب بالدار فقط خیال پردازی و افسانه است. با توجه به اینکه پرواز با بال فراتر از جو امکان پذیر نیست. اگر محمد سوار بر یک اسب بالدار توانسته است در شبی از مدینه به هفت آسمان و سپس جایگاه خدا سفر کند و در همان شب بازگردد بنابر این جایگاه خدا باید جایی نزدیک مدینه باشد.
من تعجب می کنم چرا تا حالا کسی به این مسئله فکر نکرده است. از طرفی مگر دروازه بهشت در مسجد الاقصا قرار دارد که محمد برای سفر خویش مجبور بود اول به مسجد الاقصا برود؟ چرا محمد برای رفتن به بهشت ابتدا باید به مسجد الاقصا می رفت؟
بزرگترین مشکلی که در این میان وجود دارد این است که مسجدالاقصا در اورشلیم چندین سال پس از مرگ محمد ساخته شده است.
وقتی عمر اورشلیم را تصرف کرد دستور داد در جایی که در گذشته معبد سلیمان بود نماز بگزارند. رومی ها در سده 70 پس از میلاد آن معبد را ویران کرده بودند.از آن به بعد هیچ کلیسا یا معبد و مسجدی در آن محل ساخته نشده بود. خلیفه مالک ابن مروان 72 سال پس از هجرت اولین کسی بود که دستور ساخت گنبد و بارگاه را در آن محل داد و مسجد الاقصا در قرن هفتم بر تپه ای که در گذشته معبد سلیمان بود ساخته شد. این موضوع در دایره المعارف اسلام به ثبت رسیده است(harper and row1 986 page 46 and 102).
منسوب است که حضرت محمد در سال 622 به معراج رفت اما در این سال اورشلیم به دست مسیحیان بود. هیچ مسلمانی آنجا نبود بنا بر این هیچ مسجدی نمی توانست آنجا ساخته شود. 53 سال پس از مرگ حضرت محمد بود که مسلمانان بر تپه ای که در گذشته معبد سلیمان بود مسجد الاقصا را ساختند. لذا این ظن بوجود می آید که شاید تازينامه نیز همانند انجیل سالها پس از بنیانگذارش ، جمع آوری و غنی سازی شده و قصه هایی از قبیل معراج به درون تازينامه راه یافته اند. هرکسی که آیه یک از سوره اسرا را نوشته ، از اینکه مسجد الاقصا در زمان محمد وجود نداشته غافل بوده است.
بنا بر این حضرت محمد نمی توانسته از محلی که وجود نداشته است به بهشت صعود کند. اشتباه بزرگی که اکثر مفسرین از جمله یوسفعلی می کنند این است که می گویند منظور از مسجد الاقصا محل مسجد الاقصا مورد نظر است نه مسجد الاقصای واقعی(آیا این عقلانی است که 52 سال پیش از ساختن یک مسجد بر روی آن اسم بگذارند. مترجم)
اما حدیثی در اینجاست که ثابت می کند منظور از مسجد الاقصا ، مسجد الاقصای واقعی است نه محل آن
ابوذر نقل می کند که: از پیامبر پرسیدم یا رسول الله کدام مسجد اول ساخته شده است. پیامبر گفت مسجد الاحرام سپس گفتم مسجد بعدی کدام است گفت مسجدالاقصا. گفتم فاصله بین ساختن این دو چند سال طول کشید . او در جواب پاسخ داد 40 سال. بعد در ادامه فرمود هر وقت که زمان نماز فرا رسید هر کجا هستی نماز بگزار زیرا همه زمین محلی برای عبادت توست.
مسلمانان برای توجیه این مسئله می گویند که مسجد به معنی سجده گاه است از این روست که محمد به معبد سلیمان مسجد گفته است. اگر بخواهیم این گفته را باور کنیم تمام کلیساها و کنشت ها و آتشکده های زرتشتیان مسجد هستند.
در زمان حضرت محمد مساجد زیادی ساخته شد که از اورشلیم هم دورتر بودند و با مکه و مدینه فاصله زیادی داشتند. بنا بر این مسجد الاقصا نمی تواند دورترین مسجد بوده باشد.
اشکال دیگری که از این گفته ها بر می آید این است که به گفته مسلمانان مسجد الحرام(کعبه) به دست ابراهیم در 2000 سال پیش از میلاد مسیح ساخته شده است در حالیکه مسجد الاقصا در سال951-985 ساخته شده تفاوت ساخت این دو مسجد تنها در حدود1040 سال می باشد. پیامبر مقدس فقط هزار سال اشتباه کرده است.
نوشته دکتر علی سینا
ترجمه ایراندخت
2- آیا اولوالامر فقیهان هستند؟
اینکه ولایت را مختص به یک گروه خاص قرار بدهیم بنوعی شرک است. اگر ولایت دینی و سیاسی را یکی بدانیم و آنرا به یک صنف و یک قشر منحصر بدانیم نه فقط حرکت فاشیستی است بلکه شرک نیز محسوب می شود. کسی که به قشری ولو فقیهی باشد قدرت دینی و سیاسی را منحصر و محدود بداند نه فقط از خط دین خارج شده است بلکه نفاق در دین بوجود می آورد. حتی اعتقاد به ولایت سیاسی مطلق پیامبر و امامان شرک محسوب می شود زیرا اعتقاد به اینکه هر ولایت دینی اتوماتیک نیز ولایت سیاسی پیدا می کند و سلطان قرار بگیرد به رسالت تهمت و دروغ بسته است. در نتیجه به خدا دروغ بستن است. اگر هر پیامبری که از طرف خدا مسئول رسالت قرار گرفت را باید حاکم و سلطان کشور تصور کنیم. یعنی حضرت یونس و حضرت یعقوب و تمام پیامبران نیز همگی ولایت سیاسی داشتند و سلا طین الهی بر روی زمین بودند!. این فقط می تواند یک توهین و دروغ بستن به خدا باشد. هیچ مدرک دینی وجود ندارد که پیامبران باید همگی سلطان (ولایت مطلق) باشند. حتی پیامبران همگی « امام » نبودند چه رسد به ولایت سیاسی!. حتی در مسائل دینی هیچ انسانی ولایت مطلق ندارد و هرگونه اعتقاد به مطلق چه در ولایت دینی و چه سیاسی به انسان، یعنی برای خدا شریک قائل بودن است. زیرا قدرت مطلق در تمام ولایت ها را خدا فقط دارد. حتی پیامبران فقط اجازه داشتند با دستور خدا احکام دینی را بیان کنند و کوچکترین تغییر مجاز نبوده است.
هنگامی که در احکام دینی دست پیامبران باز نبود و حق نداشتند مصلحت و تفکر خود را تحمیل کنند چگونه انسانی که پیامبر نباشد می تواند این حق را داشته باشد؟ تازه اگر پیامبران می خواستند مصلحت کاری و محافظه کاری در احکام دین کنند باید اول از خدا اجازه می گرفتند. تغییر احکام در دست پیامبران نبود و مدرکی وجود ندارد که بتوان ثابت کرد که پیامبری از خدا بیشتر توانست محافظه کاری و مصلحت اندیشی کند. کدام پیامبر به خود اجازه داد احکام الهی را تغییر بدهد؟! احادیثی که می گویند به دستور فلان پیامبر این دستور تغییر کرد بسیار ضعیف است و قابل استناد نیست زیرا پیامبران از خود چیزی نمی گفتند و اگر اینچنین نبود باید در خدایی و قدرت دانا بودن خدا شک می کردیم!.
3- چرا درهم آمیختن ولایت دینی (فقه) و ولایت سیاسی ( ریاست کشور) شرک است؟
سئول اینجا است که اطاعت و انتقاد از امام دینی و ریاست کشور را می توان یکی دانست؟
بطور کلی از هر ریاست حکومت می توان انتقاد کرد در حالیکه هیچ ارتباطی به امور دینی ندارد زیرا روش حکومتداری در هر زمانی و در هر کشوری به گونه دیگری است ولی امور دینی ثابت و غیر قابل تغییر هستند. باید بدانیم در هم آمیختن امور حکومت و امور دینی چه نتیجه را بوجود می آورد.
الف- در ولایت دینی فقط تذکر و ارشاد است و تضمین اجرایی در آن وجود ندارد و محتاج پلیس و پاسبان نیست. فقط تذکر و ارشاد بدون هرگونه اکراه است. یعنی در احکام دینی اجباری وجود ندارد. ولی در احکام حکومتی باید تضمین اجرایی وجود داشته باشد و پلیس و پاسبان با تعیین مجازات باید مردم را به رعایت قوانین الزام کنند. در حکومت احتیاج به قوه مجریه داریم ولی در احکام دینی قوه مجریه در کار نیست. آمیختن این دو باعث می شود که پاسبان و پلیس نیز مسئوال گناهان مردم قرار بگیرند و تمام مسئولیت اعتقادی مردم در دست نیروی انتظامی می افتد و نابچار احکام دینی با زور و اجبار اجرا می شود که یک تضاد بزرگ با آیات قرآن بوجود می آید. در نتیجه حکومت بجای دنبال عدالت، مجبور می شود قدرت خود را صرف دینداری مردم بکنند و پوشش سر، نماز خواندن و امر به معرف و نهی از منکر از مسائل دینی خارج می شود و بدست پلیس در می آید و آیه قران که در دین اجبار نیست باید بکلی فراموش شود و این خلاف دستورات الهی است.
ب- در ولایت دینی قوانین از طرف خدا ساخته می شود. ولی در ولایت سیاسی قوانین از طرف انسان ها (مردم) و با نظر سنجی و بیعت مردم (رای دادن) صورت می گیرد. در ولایت دینی احتیاج به قوه مفننه نداریم و خدا فقط قوه مقننه است ولی در ولایت سیاسی احتیاج به قانون گذار داریم و این نمایندگان مردم هستند که حق تصویب قانون دارند. اگر این دو در هم آمیخته شود دیگر بین قوانین الهی و قوانین ساخت انسان تفاوتی نیست و انسان هر قانونی که را بوجود بیاورد می تواند بگوید این از جانب پرودگار است!.باید گروهی تشکیل داد که آنها قوانین حکومتی، همان قوانین دینی را تایید کنند. و نگرش و تفکر این گروه بر قوانین کل مملکت، حاکم می گردد. همه مردم را مجبور به رعایت قوانین ( قوانین ساخت انسان ها) می کنند و قرائت دینی یک قشر بر تمام دگراندیشان و قرائت های دینی دیگر حاکم می شود. اینجا نیز عدالت و ازادی بکلی نابود می شود. دیگر تمیز دادن بین قوانین الهی و قوانین ساخت انسان ها غیر ممکن می شود و همه قوانین حکومتی را باید قوانین الهی تصور کرد!.
ج- قوانین الهی در جهان آخرت مجازات می شود و اعمال در نیت سنجیده می شود. کسی را در دنیا برای نماز نخواندن مجازات نمی کنند ولی در آخرت تمام اعمال دینی و نیت افراد مورد سنجش قرار می گیرد. در احکام دینی احتیاج به قوه قضائیه نداریم و خدا در روز قیامت قضاوت می کند ولی در احکام حکومتی احتیاج به قوه قضائیه داریم و این انسان ها هستند که قضاوت می کنند و مجرمان را محکوم به مجازات می کنند. در دنیا با نفس عمل سرکار داریم و نیت را نمی توان بسادگی پی برد. اگر کسی از چراغ قرمز رد شد و یا باعث تصادفی شد، اگر هم غیر عمدی و از روی فراموشی باشد باز محاکمه می شود و به مجازات می رسد. تمام احکام حکومتی تبدیل به احکام دینی کردن تنها نتیجه در هم آمیختن این دو می تواند باشد و مجازات همگی رنگ دینی به خود می گیرند و مجازات الهی تلقی می شود. ابراز عقیده و تفکری که با قرائت دینی حاکم متضاد باشد نه فقط محکوم می شود بلکه ارتداد و با مجازات دنیوی در هم آمیخته می شود و برای سخنرانی و ابراز عقیده می توان شخص را محکوم به اعدام کرد و بجایی می رسیم که نویسنده یک کتاب و یا یک هنرمند برای ابراز تفکر شخصی مورد مجازات سنگین و قتل قرار می گیرد. اگر شخصی گوشت خوک خورد در نتیجه حکومت با او برخورد می کند (چون عمل حرام است) و این باعث مشکلات عظیمی می شود که با آزادی و حق انتخاب مردم در تضاد قرار خواهد گرفت و همچنین مخالف دستورات اسلام است.
د- در هم آمیختن مقام دینی با مقام حکومتی : هر شخصی که مقام حکومتی پیدا کند در نتیجه نیز برخوردار از مقام دینی می شود. تمام مقام های حکومتی مقدس می شوند وبنام امضا از طرف خدا و پیامبر وامام تصور می شود. هر شخصی که نفر اول حکومت و ریاست حکومت را در دست داشته باشد نماینده خدا و معصوم خوانده می شود. مقام و درجه نزد خدا برای تمام انسانها مجهول است و کسی نمی داند چه شخصی نزد خدا بیشتر مقام دارد و این فقط دانایی خدا است که مقام افراد و تقوا را می تواند بسنجد. هیچ انسانی قدرت سنجش تقوا را ندارد. حتی پیامبران حق نداشتند فکر کنند که مقام دینی بیشتر از یک جنایتکار قاتل دارند. همگی داستان حضرت موسی را می دانیم که حتی از یک سگ نتوانست بگوید که مقامی بالاتر دارد. اینکه افرادی فکر کنند از نیت مردم باخبر هستند و می توانند خود تقوا افراد را بسنجند خود را با خدا شریک می دانند و در راه انحراف قدم می گذارند. اگر انسانی بخواهد در مورد تقوای افراد اظهار نظر کند یا باید از خدا مستقیم دستوری داشته باشد و یا فکر می کند دستگاه سنجند تقوا در او وجود دارد. چه بسا افرادی که تمام عمر تظاهر به دینداری و تقوا می کنند در عمق دوزخ قرار بگیرند و افرادی که ظاهر آنها به دین و تقوا نمی خورد نزد خدا مقامی داشته باشند که در روز قیامت شاید بیشتر از بعضی پیامبران باشد. حتی پیامبران و امامان نیز در تعیین استاندار می توانند اشتباه کنند و فردی را انتخاب کنند که بی تقوا باشد و این مسئله در تاریخ ثابت شده است ( اتفاق نیز افتاده است). هنگامی که پیامبران و امامان از درون انسان ها بی خبر بودند و هنگامی که فرشتگان خود اعتراف می کنند که مشرکی را دیدند که بت پرستش می کرد و فکر می کردند دوزخ می رود، خدا بر خلاف تفکر فرشتگان، او را بهشتی اعلام فرمود و به فرشتگان تذکر داد که فقط خدا از درون انسان با خبر است و این فرد بت پرست در تمام عمر آشنایی با خدا نداشت و اگر در طول عمر اشنایی پیدا می کرد همانطوری که بت را پرستش می کرد، خدای یگانه را عبادت می کرد. در احکام دینی فقط خدا مقام تقوا را می داند ولی در حکومت که به نام دین قرار می گیرد هرگونه توهین و یا انتقاد از حکومت و مقام اول حکومت را می توان بسادگی انتقاد از دین دانست!.
ولی ولایت سیاسی با تمام ان چیزی که در مورد ولایت دینی گفته شد تفاوت دارد. ولایت سیاسی یک حکم الهی نیست و انتخابی است. مهم نیت نیست و اینجا عمل مورد مجازات قرار می گیرد. همگی در مقابل قانون برابر هستند و اعمال همگی یک درجه دارد یعنی فرق نمی کند اگر پیر و یا جوان باشد. در احکامی دینی عبادت جوان شاید بیشتر از عبادت پیر محسوب شود ولی در احکام سیاسی به این مسائل توجه نمی شود. در ولایت سیاسی نه فقط اجبار و زور معنا پیدا می کند بلکه حتی برای جوانان می توانند دانش آموختن نیز اجباری شود. نوجوانان و جوانان را با بعضی تضمین ها اجبار به مدرسه رفتن بکنند. بر خلاف ولایت دینی، می تواند تعدادی را به دفاع و جنگ مجبور کند و در صورت مخالفت مجازات کند. بر خلاف زکات و خمس، در ولایت سیاسی می توان حتی مالیات را اجباری گرفت و اگر شخصی نداد وی را مجازات کنند. ولی در ولایت دینی زکات، خمس، نماز و جهاد اجباری نیست و فقط ولایت سیاسی می توان در محدود قدرت سیاسی مسائلی را برای زمان محدود با رای مستقیم مردم اجباری کند، البته آنهم بدون دخالت در امر دینی و مقدس سازی مالیات و جنگ، یعنی قدرت سیاسی حق ندارد در مسائل سیاسی از دین استفاده ابزاری بکند.
ه - حقوق اقلیت و اکثریت درهم آمیخته می شود.
همه ادیانی که در اقلیت هستند مجبور به رعایت احکام یک دین می شوند و حقوق اقلیت و آزادی برای مراسم و روش زندگی ادیان دیگر پایمال می شود. برای مثال یا پوشش سر را برای همه اجباری می کنند و یا با اجبار همه را کشف حجاب می کنند. هر گاه اقلیت بر مردم حکومت کنند یعنی استبداد بوجود آمده است. و هرگاه تفکر اکثریت حاکم شد یعنی دموکراسی و حکومت مردمی بوجود آمده است. در احکام دینی اکثریت مفهومی ندارد و اگر اکثریت مردم تفکر دینی دیگری داشته باشند برای اقلیت اجباری بوجود نمی آورد و اگر اکثریت منحرف هم بشوند ارتباطی به اقلیتی که در راه مستقیم هستند ندارد ولی در حکومت «اکثریت» مبنای تمام امور است. در احکام دینی و فقیه بودن هیچ مجوز اکثریت نیست و عالم دینی در جامعه در انتخابات برای درجه علم قرار نمی گیرد زیرا او نیز به یک قرائت دینی خاص دارد که مقلدین از او ، این قرائت دینی وی را قبول می کنند. یعنی امام دینی اگر هم دارای اکثریت نباشد هنوز امام دینی است ولی در احکام سیاسی اگر دارای اکثریت نباشد نباید حکومت را بدست بگیرد و حتی ( اگر اکثریت را نداشته باشد) حق قیام مسلحانه علیه حکومت ندارد. ولی اگر اکثریت او را پذیرفت، قیام جایز است. آگاه سازی مردم و ساختن اکثریت برای قیام جایز می باشد. اگر به اکثریت رسید می توانند قیام کند. قیام با اقلیت محکوم است. قیام یعنی با اسلحه و با زور قدرت را گرفتن. نمی توان آگاه سازی و راهپیمایی و مخالفت مدنی را قیام تفسیر کرد. اگر احکام دینی و احکام حکومتی را در هم بیامیزیم یعنی هر مخالف با حکومت، مخالف با دین تلقی می شود و افرادی که مخالف دین هستند مجبور به مخالفت با حکومت می شوند. یعنی موافق یا مخالف حکومت، سند دینداری و خروج از دین می شود. احکام دینی نیز بدست اکثریت می افتد و با آیه های قرانی که در مورد اکثریت سخن گفته می شود تضاد فاحشی بوجود می آید. اگر بگوییم اکثریت ایمان ندارند پس چگونه می توان احکام سیاسی را بدست اکثریت نهاد!. اگر احکام سیاسی با احکام دینی را یکی بدانیم، حقوق اقلیتهای دینی به اجبار ازبین می رود.
و- مدت حکومت: قدرت سیاسی مادام العمر جایز نیست و فقط با داشتن بیعت مردم می تواند در قدرت بود. ولی در احکام دینی چون از قدرت حکومتی خارج است زمان نقشی بازی نمی کند. امام دینی همیشه امام دینی می ماند ولی سلطان و قدرت حاکم اگر مادام العمری باشد در این زمان فقط می توان نام دیکتاتور را بر وی نهاد. در زمانی که تعداد مردم مانند امروز به میلیون ها و میلیاردها رسیده است واجب است که ولایت سیاسی ( مقام اول حکومت) هر چند سال مجددا رای گیری بشود زیرا داشتن اکثریت با تعداد انسان های امروزی فقط با صندوق های رای مشخص می شود. امروز صندوق های رای تمام نوع حکومت و افراد حکومت را تعیین می کنند. نمی توان دین مردم و اعتقاد مردم را به صندوق های رای سپرد زیرا اول باید ثابت کرد که اکثریت همیشه مومن هستند. می دانیم که تبلیغات تا چه اندازه بر روی صندوق های رای تاثیر دارد و چه تضمینی وجود دارد که اکثریت بتوانند مومن ترین را شناسایی کنند و در انتخابات شرکت بدهند و بعد وی را انتخاب کنند؟
انحصار ولایت سیاسی به یک قشر خاص و محدود کردن اختیار در انتخاب مردم بر خلاف قدرت مردمی ( دموکراسی) است. ولایت سیاسی فقط باید در قدرت اکثریت باشد و فردی که از جانب مردم ولایت سیاسی را قبول می کند در تصمیمگری مسائل سیاسی آزاد است ولی باید با رای مردم هماهنگ باشد. بطور کلی اختلاط ولایت سیاسی و ولایت دینی نه فقط باعث تضعیف هر دو ولایت می شود بلکه اعتقاداتی که امروز در ایران در این باب وجود دارد و ادغام این دو جز شرک و شریک قرار دادن یک انسان در قدرت خدا چیز دیگری نمی تواند باشد.
چون در اسلام آزادی انتخاب در« احکام دینی» در درجه اول قرار گرفته است نمی توان احکام دینی را با زور بر جامعه تحمیل کرد. نه فقط پیامبر بلکه امام زمان نیز نمی تواند همه را با ایمان کند. سوره یوسف آیه 103 « و ما اکثر الناس ولو حرصت بمومنین» « و بیشتر مردم، هر چند اصرار داشته باشی، ایمان نمی آورند!». حتی پوشش سر که نه در اصول دین و نه در اصول مذهب قرار دارد نمی تواند اجباری باشد. اسلام آمده است که مرز بین احکام دینی و احکام سیاسی ( حکومتی) را از هم تمیز بدهد. قاطی کردن احکام حکومتی با احکام دینی فقط می تواند در راه تضعیف باور های دینی تاثیر داشته باشد. نظریه ولایت فقیه یعنی تلاش در ادغام این دو است. هیچ یک از احکام دینی از نماز گرفته تا روزه و حج نباید با اسلحه و زور اجرا شود. در اصل ولایت فقیه نه فقط ضد قرائت اسلام اکثر مسلمانان است بلکه نشانه فاشیسم دینی و تحجر است. اگر اعتقاد داشته باشیم که فقط فقیه حق حکومت دارد، اعمال پیامبر اسلام و حتی امامان را زیر سئوال می بریم. اگر چه در 200 سال اخیر نظریه ولایت فقیه بوجود آمد، شاهد این بودیم که در ایران این نظریه باعث اختلاف و تحریف باورهای دینی و نفاق شده است چه رسد به ولایت امر تمام مسلمین و مطلق بودن آن.
هنگامی که می خواستند پیامبر را در مدینه حاکم قرار بدهند، ایشان نپذیرفت و گفت همین شخص حاکم فعلی مورد قبول است. این شخص حاکم نزد پیامبر آمد و خواهش کرد که پیامبر حکومت مدینه را در دست بگیرد. از اینکه حاکم (قبل از حاکمیت پیامبر) فقیه نبود شکی وجود ندارد ولی اینکه پیامبر در درجه اول نمی خواستند حاکم قرار بگیرند نظریه ولایت فقیه را کاملا رد می کند. بالاخره با تقاضاهای زیاد مسلمانان پیامبر راضی شد، به شرطی که مردم همگی با او بیعت کنند! و بعد از بیعت مردم ( زنان و مردان) پیامبر تصمیم گرفت این مقام حکومت را تقبل کند. اگر مانند رسالت، قبول حکومت امر الهی بود، ایشان حق نداشتند قبول نکنند و حتی بعد از قبول با رای مردم و اکثریت حکومت را بپذیرند. در رسالت از کسی بیعت نگرفت و گفت این امر الهی است ولی در قبول حکومت هیچ وقت نفرمودند این امر الهی است.
همچنین امام علی (ع) هنگامی که مردم می خواستند ایشان را خلیفه چهارم قرار بدهند، باز ایشان قبول نکرد و فرمود شخص دیگری را انتخاب کنید. باز این مسئله نشان می دهد که امر الهی نبوده است. خلافت یعنی انتخاب مردم. مخالفت امام علی (ع) با انتخاب خلیفه اول برای این نبود که خود می خواستند خلافت را در دست بگیرند بلکه به نوع و روش انتخاب خلیفه را نپذیرفتند. ایشان گفتند شش نفر از اصحاب حق ندارند برای مردم انتخاب کنند و خود خلیفه را انتخاب کنند (و بعد به مردم تحمیل کنند). مخالفت امام با روش انتخاب خلیفه بود و برای عدالت و پاس داشتن حقوق مردم مخالفت کرد ولی بعد از چند ماه بعد از انتخاب خلیفه، امام علی (ع) خود بیعت کرد و برای هر سه خلیفه هم وزیر بود و هم نیروی کمکی. اگر ولایت خلفاء ضد امر الهی بود امام همکاری با حکومت آنها نمی کرد. چیزی که از تاریخ صدر اسلام مشخص است انتخاب مردم در امر ولایت سیاسی را می رساند. اگر افرادی در جامعه، شخصی را بهترین فرد می دانند باز حق تحمیل او را به جامعه ندارند. تحمیل حاکم چه از یک گروه خاص و یا نژاد خاص حکم دینی نیست. اصل ولایت فقها خود مدرک دینی ندارد ولی ولایت مطلق فقها کاملا روشن است که ضد اسلام و تعلیم های اسلامی است. اسلام مخالفتی ندارد که یک فقیه یا دکتر یا مهندس حاکم شود ولی حاکمیت یک گروه خاص را استبداد معنا می کند. بدترین نوع استبداد، استبداد دینی است. دین با استبداد تخریب می شود.
4- چرا اول خدا و دوم محمد (ص) شرک است؟
حدیثی در کتب تفسیر دیدم که بسیار آموزنده بنظرم رسید. در مورد آیه 22 این سوره در تفسیر نمونه جلد اول صفحه 124.
« انداد همان شرک است که گاهی پنهان تر است از حرکت مورچه بر سنگ سیاه در شب تاریک، از جمله اینکه انسان بگوید: به خدا سوگند، به جان تو سوگند، به جان خودم سوگند... ( یعنی خدا و جان خود و جان دوستش را در یک ردیف قرار بدهد) . بگوید این سگ اگر دیشب نبود دزدان آمده بودند! ( پس نجات دهنده ما از دزدان این سگ است) یا به دوستش بگوید: هر چه خدا بخواهد و تو بخواهی، همه اینها بوئی از شرک می دهد»
فی ظلال سید قطب جلد اول صفحه 53
و در حدیثی می خوانیم که مردی در برابر پیامبر (ص) این جمله را گفت: ما شاءالله و شئت ( هر چه خدا بخواهد و تو بخواهی ) پیامبر فرمود : اجعلتنی لله ندا: « مرا شریک خدا و همردیف خدا قرار دادی» ؟!.
در تعبیرات عامیانه روزمره نیز بسیار می گویند: « اول خدا، دوم تو»! ( یا اول خدا دوم رهبر) باید قبول کرد که این گونه تعبیرات نیز مناسب یک انسان موحد کامل نیست. در روایتی در تفسیر آیه 106 سوره یوسف از امام صادق (ع) می خوانیم که فرمود: مانند اینکه انسان به دیگری بگوید : اگر تو نبودی من نابود شده بودم یا زندگانیم بر باد می رفت»
سفینه البحار جلد اول صفحه 697
5- چرا اکثر آنها که مدعی ایمان به خدا هستند مشرکند؟
در تفسیر نمونه صفحه 88 در زیر تفسیر آیه 106 این چنین نوشته شده است:
« وما یومن اکثرهم بالله الا و هم مشرکون» یعنی « واکثر آنها که مدعی ایمان به خدا هستند مشرکند».
در حدیث دیگری می خوانیم:
امام باقر (ع) فرمودند: منظور از این آیه، شرک در اطاعت است و نه شرک عبادت، و گناهانی که مردم مرتکب می شوند، شرک اطاعت است.
نتیجه می گیریم اکثر آنهایکه مدعی ایمان هستند مبتلا به شرک اطاعت می شوند. دعوت به اطاعت و پذیرفتن این اطاعت از هر رهبری باعث شرک می شود و در نتیجه اعتقاد به ولایت مطلق فقیه جز شرک بستن به خدا چیز دیگری نمی تواند باشد. کسانی که اطاعت از رهبری را حتی بالاتر از حکومت می دانند و آنرا حکم حکومتی تصور می کنند که در آن اطاعت الزامی است برای خدا شریک قائل شده اند. پس بجای شعار مرگ بر ضد ولایت فقیه بهتر است بگوییم مرگ بر اطاعت از ولایت فقیه. این اطاعت نه فقط اطاعت از خدا و رسول نیست بلکه شرک است. افرادی که نظریه ولایت مطلق فقیه را قبول دارند و خود را مدعی ایمان می دانند باید به آنها تذکر داد که در خلافت و رهبری سیاسی در هیچ جا اطاعت مطلق وجود ندارد و ادغام ولایت سیاسی با ولایت دینی نه فقط اطاعت را زیر سئوال می برد بلکه یک نیرنگ است برای اطاعت از ولایت سیاسی که نامی جز استبداد نمی تواند داشته باشد. ایجاد ولایت فقیه فقط هنگامی شرک محسوب نمی شود که محدود به نفر اول حکومت نباشد. تا هنگامی که در قانون اساسی ولایت مطلق فقیه و رهبر نفر اول حکومت است هر نوع تقبل و اطاعت از این قانون در مقابل اطاعت از خدا محسوب می شود. افرادی که این قانون ( ولایت مطلق فقیه) را قبول دارند، بدانند که در ردیف مشرکان قرار گرفته اند و نه پیامبر و نه امامان قبول نمی کردند که امر خلافت و امر امامت درهم آمیخته شود ( و هر کدام جامه دیگری است). اگر امام علی (ع) و امام حسن (ع) تنها امامانی بودند که موفق به خلافت شدند باز مقام امامت خود را با مقام خلافت ادغام و قاطی نکردند. گاهی امام علی بعنوان یک خلیفه سخن می گفت و در مکان دیگر بعنوان امام دینی سخن می گفت. در تمام طول امامت امام علی، فقط در آن چند سالی که منتخب شد خود را خلیفه می دانست.
چرا بعد از وفات پیامبر با سخن پیامبر برای امامت علی(ع) مردم خلیفه دیگری انتخاب کردند؟
تمام اسلام و دستورات اسلام را مردم آموختند و بعد از نزول قران می توان گفت برای اولین و آخرین بار اسلام حقیقی حاکم شد. اینکه بگوییم این مردم مسلمانی که آیات بر آنها نازل شد و در کنار پیامبر بودند متوجه امامت علی نشدند یک توهین به مردم مومن زمان پیامبر است. ولی چیزی که مشخص است از دستورات نبی اکرم آموختند که امامت با خلافت تفاوت دارد. اگر چه گروه اقلیتی از مسلمانان سال های سال سعی می کنند ثابت کنند که خلافت و امامت یکی است ولی تا امروز موفق نشده اند این نظریه را ثابت کنند و هیچ امامی که خلافت را در دست نداشت، مدعی خلیفه بودن خود نشد. آیا زمان آن نرسیده است که امامت 12 امام را بتوانیم قبول کنیم بدون اینکه آنها را خلیفه تصور کنیم؟ استفاده از خلفیه بودن 12 امام فقط باعث این می شود که امروز نیز ولایت سیاسی در جهان را از آن امام زمان بدانیم و مقام امامت با این نظریه نه فقط تضعیف می شود بلکه زیر سئوال نیز می رود. نه فقط تکمیل امامت به خلافت نیست بلکه امامت اصلا ارتباطی به خلافت ندارد. کدام مدرکی وجود دارد که بتوان ثابت کرد تکمیل امامت بستگی به خلافت دارد؟ آیا با این سخن نشان نمی دهیم که امامت چیز ناقص و کوچکی است که فقط با قدرت خلافت معنا پیدا می کند؟ عیب است که مقام امامت بدست شیعیان این همه تنزل پیدا کند. این مقام خلافت برای امام علی ناچیز تر از آب بینی بز بود و حتی علی برای کفش کهنه خود بیشتر از مقام ولایت سیاسی ارج می داد. چرا باید لجوجانه تکمیل مقام امامت را به دست گرفتن خلافت تنزل بدهیم؟
حرکت امام حسین (ع) هیچگاه برای رسیدن به مقام خلافت نبود و ایشان دنبال خلافت نبودند. خروج امام از مکه در مراسم حج برای این بود که کرامت خانه خدا پابرجا بماند و خون امام در مکه ریخته نشود. حرکت امام فقط برای مردم سالاری بود و چون نامه های زیادی نوشتند ایشان مجبور شد سفر کند. اگر این نامه ها نبود و درخواست مسلمین از امام نبود ایشان حرکت نمی کردند. درست است که امام خلافت یزید را برسمیت نمی شناخت و بیعت نکرد همچنانکه امروز نیز شاهد هستیم افرادی که با معاویه صفتان بیعت نمی کنند ولی ایشان برای نشان دادن اینکه مردم دوست هستند مجبور شدند به درخواست این همه نامه پاسخ بدهند و حرکت کنند. حتی امام خود را آماده جنگ نکرده بود و سپاهی برای خود تدارک ندید. اگر امام در همان مکه می خواستند می توانستند حداقل یک سپاه چند هزار نفری تدارک ببینند و با پرچم جنگ حرکت کنند. ایشان با تعدادی از خانواده و بستگان حرکت کردند و هنگامی که سپاه حکومت جلوی آنها را گرفت ایشان درخواست حرکت به مکان دیگری کردند. پس می بینیم که حتی امام حسین (ع) نیز دنبال خلیفه شدن نبود در حالیکه امام بود. چرا باید امام علی (ع) را خلیفه اول تصور کنیم در حالیکه ایشان خود دنبال خلیفه بودن نبودند؟
انحراف خوارج این بود که فکر می کردند ولایت سیاسی نیز از آن خدا است و گفتند هیچ حکمی نیست جز حکم خدا. اینکه فقط خدا ولایت دارد حرف حق و درستی است ولی اینکه تصور کنیم که انسان که خلیفه خدا بر روی زمین است ولایت سیاسی ندارد، سخن باطل است. آنها نماز خوان و مدعی ایمان بودند ولی ولایت سیاسی انسان را زیر سئوال بردند و فقط این علی (ع) بود که قدرت ایستادگی در برابر این نفاق را داشت و محکم با آنها برخورد کرد. ولایت مطلق فقیه ادامه و شروع همین تفکر خوارج است که فقط خدا حق ولایت سیاسی دارد که آنرا به پیامبر و بعد به امامان و بعد به نماینده امام داده است. تفکر شیعی اینجا به دو راه تقسیم می شود، یکی از این دو راه شرک است و باید ببینیم کدام راه شرک است؟ راهی که امام را در مقام پیامبری و حتی بالاتر از پیامبران توجیه می کند و یا کسانی که مقام امام را دینی و خارج از ولایت سیاسی می دانند؟ آقای خامنه ای اولین کسی است که نه برای ولایت دینی بلکه برای ولایت سیاسی به مقام ولایت فقیه رسید و آنرا به ولایت مطلق تغییر داد. در زمانی که ایشان انتصاب شد حتی ولایت دینی هم نداشتند و مجتهد نیز نبودند. حتی آیت الله هم نبودند و یک مقلد هم نداشتند ( رساله و تقلید کننده هم نداشتند). این نفاق و شرکی که امروز در میان مسلمین در ایران بوجود آمده است بسیار خطرناک و عاقبت خوبی ندارد. در حالیکه مخالف قیام مسلحانه هستم ولی مخالفت مدنی را تنها راه حل و خروج از این شرک بوجود آمده می دانم. اگر یکی از 12 امام در میان ما بود با ولایت مطلق فقیه موافقت نمی کرد. متاسفانه ولایت فقیه را با امامت امامان ادغام می کنند و آنرا نماینده امام زمان تفسیر می کنند. کسانی که به امامت 12 امام اعتقاد دارند باید سعی و تلاش کنند مقام امامت را پاس بدارند و خود را از ولایت مطلق فقیه جدا کنند. در نتیجه ولایت آقای خامنه ای نه فقط دستور اسلام نیست بلکه مخالفت با دستور اسلام و بوجود آوردن استبداد مطلق دینی است.
حسین خداداد
جنایت :
توبه آیه 123
ای کسانیکه ایمان آورده اید، کافرانی که نزد شمایند را بکشید! تا در شما درشتی و شدت را بیابند. و بدانید که خداوند با پرهیزکاران است!
محمد آيه 4
چون با کافران روبرو شديد، گردنشان را بزنید. و چون آنها را سخت فرو فکنديد، اسيرشان کنيد و سخت ببنديد. آنگاه يا به منت آزاد کنيد یا به فدیه. تا آنگاه که جنگ به پايان آيد. و اين است حکم خدا. و اگر خدا ميخواست از آنان انتقام ميگرفت، ولی خواست تا شمارا به یکدیگر بیازماید. و آنان که در راه خدا کشته شده اند اعمالشان را باطل نميکند.
احزاب آیه 61 صفحه 427
اینان لعنت شدگانند. هرجا یافته شوند باید دستگیر گردندو به سختی کشته شوند. مائده 33
سزاى كسانى كه با [دوستداران] خدا و پيامبر او مىجنگند و در زمين به فساد مىكوشند جز اين نيست كه كشته شوند يا بر دار آويخته گردند يا دست و پايشان در خلاف جهت يكديگر بريده شود يا از آن سرزمين تبعيد گردند اين رسوايى آنان در دنياست و در آخرت عذابى بزرگ خواهند داشت.
و مرد و زن دزد را به سزاى آنچه كردهاند دستشان را به عنوان كيفرى از جانب خدا ببريد و خداوند توانا و حكيم است.التوبه 28 صفحه 192
ای کسانی که ایمان آورده اید، مشرکان نجسند و از سال بعد نباید به مسجد الحرام نزدیک شوند، و اگر از بینوایی میترسید، خدا اگر بخواهد به فضل خوش بی نیازتان خواهد کرد. زیرا خدا دانا و حکیم است.
التوبه 29 صفحه 192
کسانی را از اهل کتاب که به خدا و روز قیامت ایمان نمی آورند و چیزهایی را که خدا و پیامبرش حرام کرده است بر خود حرام نمیکنند و دین حق را نمیپذیرند بکشید، تا آنگاه که به دست خود در عین مذلت جزیه بدهند.
النساء 89 صفحه 93
دوست دارند همچنان که خود به راه کفر میروند شما نیز کافر شوید تا برابر گردید. پس با هیچ یک از آنان دوستی مکنید تا آنگاه که در راه خدا مهاجرت کنند. و اگر سر باز زدند در هرجا که آنها را بیابید بگیرید و بکشید و هیچ یک از آنها را به دوستی و یاری برمگزینید.
سوره الانفال آیه 12 صفحه 179
و آنگاه را که پروردگارت به فرشتگان وحی کرد: من با شمایم. شما مومنان را به پایداری وادارید. من در دلهای کافران بیم خواهم افکند. بر گردنهایشان بزنید و انگشتانشان را قطع کنید.
سورهُ توبه آیه 5 صفحه 188
پس چون ماههاي حرام به سر آمد آنگاه مشركان را هر جا يافتيد به قتل رسانيد. و آنها را دستگير و محاصره كنيد . و هر سو در كمين آنها باشيد. چنانچه توبه كردند و نماز به پاي داشتند و زكات دادند پس از آنها دست بداريد. كه خدا آمرزنده و مهربان است.
سوره توبه آیه 12 صفحه 189
اگر پس از بستن پیمان، سوگند خود شکستند و در دین شما طعن زدند، با پیشوایان کفر قتال کنید که ایشان را رسم سوگند نگه داشتن نیست، باشد که از کردار خود باز ایستند.
سوره ماده گوساله(بقره) آیه 191 صفحه 31
هرجا که آنها را بیابید بکشید و از آنجا که شما را رانده اند، برانیدشان، که فتنه از قتل بدتر است. و در مسجد الحرام با آنها مجنگید مگر آنکه با شما بجنگند. و چون با شما جنگیدند بکشیدشان که این است پاداش کافران.
زن
سوره ماده گوساله(بقره) آیه 223 صفحه 36
زنانتان کشتزار شما هستند. هرجا که خواهید به کشتزار خود درآیید. و برای خویش از پیش چیزی فرستید و از خدا بترسید و بدانید که به نزد او خواهید شد. و مومنات را بشارت ده.
النساء 34 صفحه 85
مردان، از آن جهت که خدا بعضی را بر بعضی برتری داده است. و از آن جهت که از مال خود نفقه میدهند، بر زنان تسلط دارند. پس زنان شایسته، فرمانبردارند و در غیبت شوی غفیفند و فرمان خدای را نگاه میدارند. و آن زنان را که از نافرمانیشان بیم دارید، اندرز دهید و از خوابگاهشان دوری کنید و بزنیدشان. اگر فرمانبرداری کردند، از آن پس دیگر راه بیداد پیش مگیرید. و خدا بلند پایه و بزرگ است.
سوره بقره (ماده گوساله) آیه 282 صفحه 49
ای کسانی که ایمان آورده اید، چون وامی تا مدتی معین به یکدیگر دهید، آنرا بنویسید. و باید در بین شما کاتبی باشد که آن را به درستی بنویسید. و کاتب نباید که در نوشتن از آنچه خدا به او آموخته است سرپیچی کند. و مدیون باید که بر کاتب املاء کند و از الله، پروردگار خود بترسد و از آن هیچ نکاهد. اگر مدیون سفیه یا صغیر بود یا خود املاء کردن نمیتوانست، ولی او از روی عدالت املاء کند. و دو شاهد مرد به شهدات گیرید. اگر دو مرد نبود، یک مردم و دو زن که به آنها رضایت دهید شهادت بدهند، تا اگر یکی فراموش کردد دیگری به یادش بیاورد. و شاهدان چون به شهادت دعوت شوند، نبلیذ مع لز شهادت خود داری کنند. و از نوشتن مدت دین خود، چه کوچک و چه بزرگ، ملول نشوید. این روش در نزد خدا عادلانه تر است، و شهادت را استوار دارنده تر و شک و تردید را زایل کننده تر. و هرگاه معامله نقدی باشد اگر برای آن سندی ننویسند مرتکب گناهی نشده اید. و چون معامله ای کنید، شاهدی گیرید. و نباید به کاتب و شاهد زیانی برسد، که اگر چنین کنید نافرمانی کرده اید. از خدای بترسید. خدا شما را تعلیم میدهد و او بر هر چیزی آگاه است.
سوره احزاب آیه 59 صفحه 427
ای پیامبر، به زنان و دختران خود و زنان مومنان بگو که چادر خود را برخود فروپشونند. این مناسب تر است، تا شناخته شوند و مورد آزار واقع نگردند و خدا آمرزنده و مهربان است.
سوره نساء آیه 15 صفحه 81
و از زنان شما آنان که مرتکب فحشا میشوند، از چهار تن از خودتان بر ضد آنها شهادت بخواهید. اگر شهادت دادند آنها را در خانه محبوس کنید تا مرگشان فرا رسد یا خدا راهی در پیش پایشان نهد.
سوره نساء آیه 10 صفحه 78
اگر شمارا بیم آن است که در کار یتیمان عدالت نورزید، از زنان هرچه شما را پسند افتد، دو دو و سه و سه و چهار، چهار به نکاح (نکاح در عربی یعنی سپوختن) در آورید. و اگر بیم آن دارید که به عدالت رفتار نکنید تنها یک زن بگیرید یا هرچه مالک آن شوید. این راهی بهتر است تا مرتکب ستم نشوید.
سوره نساء آیه 11 صفحه 79
خدا در مورد فرزندانتان به شما سفارش میکند که سهم پسر برابر سهم دو دختر است. و اگر دختر باشند و بیش از دو تن، دو سوم میراث از آنهاست. و اگر یک دختر بود نصف برد و اگر مرده را فرزندی باشد هر یک از پدر و مادر یک ششم میراث را برد. و اگر فرزندی نداشته باشد و میراث بران تنها پدر و مادر باشند، مادر یک سوم دارایی را برد. اما اگر برادران داشته باشد سهم مادر، پس از انجاک وصیتی که کرده و پرداخت وام او یک ششم باشد. و شما نمیدانید که از پدران و پسرانتان کدامیک شما را سودمند تر است. اینها حکم خداست، که خدا دانا و حکیم است.
سوره نور آیه 6 صفحه 351
و کسانیکه زنان خود را به زنا متهم میکنند، اگر نتوانند 4 شاهد پیدا کنند میتوانند خود چهار بار شهادت بدهند در راه خدا که او از راستگویان است. (این عمل را لعان گویند)
سوره بقره (ماده گوساله) آیه 221
زنان مشرکه را تا ایمان نیاورده اند به زنی نگیرید و کنیز (برده) مومنه بهتر از آزاد زن مشرکه است، هرچند شما را از او خوش آید. و به مردان مشترک تا ایمان نیاورده اند زن مومنه مدهید. و بنده (برده) مومن بهتر از مشرک است، هرچند شما را از او خوش آید. اینان به سوی آتش دعوت میکنند و خدا به جانب بهشت و آمرزش. و آیات خود را آشکار بیان میکند، باشد که پند گیرند.
سوره ماده گوساله(بقره) آیه 230 صفحه 37
پس اگر باز زن را طلاق داد دیگر بر او حلال نیست، مگر آنکه به نکاح مردی دیگر در آید، و هرگاه آن مرد زن را طلاق دهد، اگر میدانند که حدود خدا را رعایت میکنند رجوعشان را گناهی نیست. اینها حدود خدا است که برای مردمی دانا بیان میکند.
نور 31 صفحه 354
و به زنان مومن بگو که چشمان خویش فروگیرند و شرمگاه خود نگه دارند و زینتهای خود را جز آ مقدار که پیداست آشکار نکنند و مقنعه های خود را تا گریبان فرو گذارند و زینتهای خود را آشکار نکنند و مقنعه های خود را تا گریبان فرو گذارند و زینتهای خود را آشکار نکنند، جز برای شوهر خود یا پدر خود یا پدر شوهر خود یا پسر خود یا پسر شوهر خود یا برادر خود یا پسر بردار خود یا پسر خواهر خود یا زنان همکیش خود، یا بندگان خود، یا مردان خدمتگزار خود که رغبت به زن ندارند، یا کودکانی که از شرمگاه زنان بیخبرند و نیز چنان پای بر زمین نزنند تا آن زینت که پنهان کرده اند دانسته شود. ای مومنان همگان به درگاه خدا توبه کنید، باشد که رستگار گردید.
نساء آیه 24
و نیز زنان شوهردار بر شما حرام شده اند، مگر آنها که به تصرف شما در آمده باشند (در جنگ). از کتاب خدا پیروی کنید. و جز اینها زنان دیگر هرگاه در طلب آنان از مال خویش مهری بپردازید و آنها را به نکاح درآورید نه به زنا، بر شما حلال شده اند. و زنانی را که از آنها تمتع میگیرید واجب است که مهرشان را بدهید. و پس از مهر معین در قبول هرچه دو بدان رضا بدهید گناهی نیست. هر آینه خدا دانا و حکیم است.
نساء آیه 25
هرکس را که توانگری نباشد تا آزاد زنان مومنه را ب نکاح خود در آورد از کنیزان مومنه ای که مالک آنها هستید به زنی گیرد. و خدا به ایمان شما آگاه تر است. همه از جنس همدیگرید. پس بندگان را به اذن صاحبانشان نکاح کنید و مهرشان را به نحو شایسته ای بدهید. و باید که پاکدامن باشند نه زناکار و نه از آنها که به پنهان دوست میگیرند. و چون شوهر کردند، هرگاه مرتکب فحشا شوند شکنجه آنان نصف شکنجه آزاد زنان است. و این برای کسانی است. از شما که بیم دارند که به رنج افتند. با این همه، اگر صبر کنید برایتان بهتر است و خدا آمرزنده و مهربان است.
نساء آیه 83
و نیز زنان شوهردار بر شما حرام شده اند، مگر آنها که به تصرف شما در آمده باشند (مراد زنانی است که در جنگ با کفار اسیر مسلمانان شده باشند.). از کتاب خدا پیروی کنید. و جز اینها، زنان دیگر هرگاه در طلب آنان از مال خویش مهری بپردازید و آنها را به نکاح در آورید نه به زنا، بر شما حلال شده اند. و زنانی را که از آنها تمتع میگیرید واجب است که مهرشان را بدهید. و پس از مهر معین در قبول هرچه هردو بدان رضا بهید گنهی نیست. هر آینه خدا دانا حکیم است.
گمراه کردن انسان از طرف خداوند
النساء آیه 88 صفحه 93
چیست شما را که درباره منافقان دو گروه شده اید، و حال آنکه خدا آنان را به سبب کردارشان مرودو ساخته است؟ آیا میخواهید کسی را که گمراه ساخته هدایت کنید؟ و تو راهی پیش پای کسی که خداوند گمراهش کرده نتوانی نهاد.
سوره النسا آيه 143
و هر کس را خداوند گمراه کند، راهی برای او نخواهی يافت
سوره الرعد آيه 33
و هر کس را خدا گمراه کند، راهنمايی برای او وجود نخواهد داشت
سوره الزمر آيه 23
و هر کس را خداوند گمراه سازد، راهنمايی برای او نخواهد بود
سوره الزمر آيه 36
و هر کس را خداوند گمراه کند، هيچ هدايت کنندهای ندارد
سوره فاطر آيه 8
خداوند هر کس را بخواهد گمراه می سازد و هر کس را بخواهد هدايت میکند
سوره الاعراف آيه 186
هر کس را خداوند گمراه سازد، هدايت کنندهای ندارد. و آنها را در طغيان و سرکشیشان رها میسازد، تا سرگردان شوند
سوره المدثر آيه 31
اين گونه خداوند هر کس را بخواهد گمراه میسازد و هر کس را بخواهد هدايت میکند
سوره الرعد آيه 31
اگر بوسيل. تازينامه، کوهها به حرکت درآيند يا زمينها قطعه قطعه شوند، يا بوسيل. آن با مردگان سخن گفته شود، باز هم ايمان نخواهند آورد! ولی همه کارها در اختيار خداست! آيا آنها که ايمان آوردهاند نمیدانند که اگر خدا بخواهد همه مردم را به اجبار هدايت میکند
سوره الشعرا آيه 4
اگر ما اراده کنيم، از آسمان بر آنان آيهای نازل میکنيم که گردنهايشان در برابر آن خاضع گردد
الانعام 25
پارهای از آنها به سخنان تو، گوش فرامیدهند. ولی بر دلهای آنان پردهها افکندهايم تا آن را نفهمند. و در گوش آنها، سنگينی قرار دادهايم و آنها بقدری لجوجند که اگر تمام نشانههای حق را ببينند، ايمان نمیآورند. تا آنجا که وقتی به سراغ تو میآيند که با تو پرخاشگری کنند، کافران میگويند: اينها فقط افسانههای پيشينيان است!
الانعام 107
اگر خدا میخواست، همه به اجبار ايمان میآوردند، و هيچ يک مشرک نمیشدند. و ما تو را مسؤول اعمال آنها قرار ندادهايم. و وظيفه نداری آنها را به ايمان مجبور سازی!
الانفال 17
اين شما نبوديد که آنها را کشتيد. بلکه خداوند آنها را کشت! واين تو نبودی ای پيامبر که خاک و سنگ به صورت آنها انداختی. بلکه خدا انداخت! و خدا میخواست مؤمنان را به اين وسيله امتحان خوبی کند. خداوند شنوا و داناست
الماده گوساله(بقره) 7
خدا بر دلها و گوشهای آنان مهر نهاده. و بر چشمهايشان پردهای افکنده شده. و عذاب بزرگی در انتظار آنهاست
التوبه 51
بگو: هيچ حادثهای برای ما رخ نمیدهد، مگر آنچه خداوند برای ما نوشته و مقرر داشته است. او مولا و سرپرست ماست. و مؤمنان بايد تنها بر خدا توکل کنند!
آل عمران 145
هيچکس، جز به فرمان خدا، نمیميرد. سرنوشتی است تعيين شده. بنابر اين، مرگ پيامبر يا ديگران، يک سنت الهی است هر کس پاداش دنيا را بخواهد و در زندگی خود، در اين راه گام بردارد، چيزی از آن به او خواهيم داد. و هر کس پاداش آخرت را بخواهد، از آن به او میدهيم. و بزودی سپاسگزاران را پاداش خواهيم داد
ابراهيم 4
ما هيچ پيامبری را، جز به زبان قومش، نفرستاديم. تا حقايق را برای آنها آشکار سازد. سپس خدا هر کس را بخواهد و مستحق بداند گمراه، و هر کس را بخواهد و شايسته بداند هدايت میکند. و او توانا و حکيم است
الصافات 96
با اينکه خداوند هم شما را آفريده و هم بتهايی که میسازيد!
اسلام دین برابری؟
ماده گوساله(بقره) 221
با زنان مشرك تا وقتي ايمان نياوردند ازدواج نكنيدبدون شك ازدواج با كنيز با ايمان بهتر از ازدواج با زن مشرك است.........مسلما بنده با ايمان بهتر از مرد مشرك است.....
آیات تازينامه برای همیشه هستند.
115 انعام
و کلام پروردگار تو در راستی و عدالت به حد کمال است. هیچ کس نیست که یارای دگرگون کردن سخن او را داشته باشد و اوست شنوا و دانا.